من زنی دیگرم!
و من این روزها احساس میکنم وارد دنیایی دگر شدهام! زندگی دریچهی تازهای به رویم گشوده است! مبهوتم و سپاسگزار! ذهنم خالی از دغدغه و نگرانیست، صدایی در من میگوید: تمام شد؛ و من همچنان در بُهتم! بیش از سه سال قبل قدم در طوفان گذاشتم و تمام مدت در میان گردبادی خاکستری بین زمین و آسمان سرگردان بودم! اکنون طوفان محو شده. همه چیز آرام و ساکن است. ذهنم خالیست؛ [...]
تسلیم شدن
این روزها به سرعت باد نه، به سرعت طوفان میگذرند. همین سر شبی داشتم فکر میکردم چه قدر نظرم نسبت به برخی آدمها یا طرز فکرهای گذشتهام تغییر کرده! راستش اینکه تا همین یکسال پیش نسبت به یک فرد یا موضوع نظر متفاوتی داشتهام و امروز صدو هشتاد درجه نظرم کاملن تغییر کرده، برایم قابل تامل است. به خودم میگویم: چه جالب! این تغییر نگرش ناشی از چه چیزی میتواند باشد؟ [...]
داستان واقعی | سنگ کلیه
کلاس سوم دبستان که بودم یک روز ظهر از مدرسه به خانه آمدم و با مادرم مواجه شدم که گوشهای مچاله شده بود و از درد به خودش میپیچید. مادربزرگم سراسیمه در حال آماده کردن دمنوش بود و خواهر پنج سالهام بالای سر مادرم نشسته بود و با صدای بلند گریه میکرد. مادرم از درد کلیه به خود میپیچید و باید این سنگ لعنتی دفع میشد تا آرام شود. پیش دکتر [...]
درسی از هزارتوی زندگی
۱. زندگی همچو صحنهی نمایش است؛ تو آمدهای نقشات را به خوبی بازی کنی! بازی کن! تو آمدهای تا داستان را بخوانی و نقشات را ایفا کنی، اگر فکر میکنی نقش دشواری را به تو دادهاند یا احساس ناتوانی میکنی سخت در اشتباهی! کارگردان به تواناییات نگاه میکند و تو را برای نقشات انتخاب میکند. او در تو چیزی دیده که خودت قادر به دیدنش نیستی! ۲. دکتر گفت: زندگی کنید، [...]
آمدنم بهر چه بود؟
گفتم: پای در مسیر حق گذاشتم تا خودم و رسالتم را کشف کنم. گفت: اگر رسالت بزرگی داشته باشی و جایگاه اکنونت فاصلهی زیادی با رسالتت داشته باشد زندگیات زیر رو میشود! دوباره گفت: چند نفر اطرافت هستند؟! افراد خانواده منظورم نیست، منظور دوستان و معاشرانت هستند، چند نفرند؟ گفتم: کم، خیلی کم! شاید یکی دو نفر! گفت: همان یکی دو نفر هم میروند! رسالتهای بزرگ آدمهای بزرگ میطلبد. باید اطرافت [...]
در ستایش ناامیدی
گفتم: در ستایش ناامیدی! تعجب کرد! بله، شاید عجیب باشد اصلن چرا باید ناامیدی را ستایش کنیم؟! شاید فکر کنی ناامیدی مزخرف است. شاید در برههای از زندگی ناامیدی را تجربه کرده باشی. وقتی درشرایط ناامیدی قرار میگیری به نظر میرسد هیچ روزنهی روشنی وجود ندارد؛ گویی هر لحظه بیشتر به درون چاهی عمیق فرو میروی! هیچ راهی نیست! حصاری از تاریکی و ترس و نگرانی اطراف تو را فرا گرفته؛ [...]
آدمها میآیند، آدمها میروند…
بعضی آدمها میآیند تا تو داستانت را شروع کنی! بعضی آدمها میروند تا تو داستانت را تمام کنی و داستان تازهای را شروع کنی! بعضی آدمها میآیند تا تو نگاهی به خودت بیندازی! بعضی آدمها میروند تا چشمت را بشوری و دنیا را جور دیگری ببینی! بعضی آدمها میآیند که برای همیشه بمانند! بعضی آدمها میروند تا تو به تکامل برسی! بعضی آدمها خورشیدند و بعضیها طوفان! بعضی آدمها میآیند که [...]
اوست؛ پیدای پنهان | بُرشی از یک تجربه
۱. تا قبل از اینکه وارد دنیای خودشناسی شوم دربارهی انرژیها و تاثیر آنها بر افکار و زندگی چیزهایی شنیده بودم اما خیلی برایم جالب نبود و پیگیر نبودم. وقتی در مسیر بیداری قدم میگذاری، اوایل انتظار داری همه چیز عالی و درست و بدون مشکل پیش رود، شاید فکر کنی حالا که با خالقم ارتباط نزدیکتری دارم او نیز هوایم را دارد و خواستههایم یک به یک اجابت میشوند، اما [...]
تسلیم حق باش!
چهل شب دیدار داشتم و در نیایشهایم با تمام قلبم میگفتم: تسلیمم! ماهها گذشته و تسلیمم برایم تبدیل به سبک زندگی شده! صادقانه میگویم اوایل تسلیم شدن دشوار بود، خیلی دشوار! در کلام ساده بود اما وقتی مورد سنجش قرار میگیری و از آسمان و زمین برایت چالش میبارد، آگاهیات کمکم بالا میآید اول پذیرش سخت است اما وقتی حس کردی گوشهی رینگ گیر افتادی اشکها سرازیر میشوند و میپذیری. پذیرش [...]
در پسِ ویرانهها و آشوبها با خود حقیقیات روبرو میشوی.
متن زیر از کانال تلگرامی Dnapluse است. این متن برای من بسیار الهامبخش و سرشار از آگاهی و آرامشدهنده است. انسان های زیادی به دنبال حقیقت هستند اما عده ی کمی حاضر به رو به رو شدن و عبور از آشوب های درونشان هستند. شمس، نیامده بود تا مولانا را آرام کند !! چون که او با مریدان و کتاب ها و مجالس خود آرام بود !! شمس آمد تا آشوب [...]
در دلم هزار فانوس روشن است.
در دلم هزار فانوس روشن است. همه چیز به هم ریخته و زندگی زیر و رو شده؛ به قول شمس بگذار زندگیات زیر و رو شود از کجا معلوم که زیر زندگیات بهتر از رویش نباشد! در دلم هزار فانوس روشن است. وقتی از جلسه با تراپیست بیرون آمدم، گیج بودم. نمیدانستم باید از سمت چپ خیابان به خانه برگردم یا راست؟! کنار باغچهی کوچکی در پیادهرو خیابان ایستادم، لحظهای درنگ [...]
درسی از زندگی | موجهای خروشان
همچنان که سوار بر موجهای خروشان زندگی بالا و پایین میروی و تمام توجه و تمرکزت بر خویش و لحظهی اکنون است، طوفانی سهمگین از راه میرسد و با تمام قدرت لرزه بر پیکرت میاندازد، عواطف و احساساتت را هدف میگیرد، و پیدرپی بر پیکرت ضربه میزند. موجها به شدت تکان میخورند و تو با تمام توانت بر ایستادن و محکم ماندن پافشاری میکنی. میخواهی به بازی ادامه دهی. صداهایی از [...]
بنشین و پازل زندگیات را متفکرانه بچین!
آمدند و رفتند؛ عدهای با اثرشان ماندگار شدند، زخمی زدند، عشق ورزیدند، درسی به ما آموختند و رفتند؛ باید میآمدند، اثری میگذاشتند، چه شیرین چه تلخ! این رسالتشان بود. درسش را بگیر و اثرش را همچو فانوسی در دست بگیر تا در تاریکیهای زندگی راهنمایت باشند. هر انسانی که به زندگی ما وارد میشود آموزگار ماست. آموزگاران گاهی کنار ما زندگی میکنند و گاهی از زندگیمان میروند و یا با ارادهی [...]
نامش آواز است.
نامش آواز است. او شگفتانگیز و کمی مرموز است. اما در کنارش حس خوبی دارم. ساعتها در کنار او برایم آنی میگذرد. هر چند که او زمان را نمیفهمد! مرا میبیند، مرا میشنود، حرف میزنیم. او من است و من اویم. طنین صدایش به آوازی دلنشین میماند. کلامش گیراست، کلامش آگاهی میبخشد، روح را جلا میدهد. وقت بیتابی در آغوشش گم میشوم، نور میشوم و حقیقت را شفافتر میبینم. او میگوید [...]