۱.
تا قبل ازاتفاقاتی که طی چند ماه اخیر در کشور رخ داد فکر میکردم فردی قوی هستم! حتا یک درصد هم فکر نمیکردم روزی فروپاشی روانی را تجربه کنم. فکر نمیکردم روزی روزگاری به نقطهای برسم که فقط با قرصهای آرامبخش بتوانم بخوابم! ترس، بدیینی و منفیبافی همراهان سمج این روزهای من هستند. حالا اعتراف میکنم: من قوی نیستم.
۲.
من مینویسم؛ روزگاری هر روز علاوه بر سیاه کردن صفحات دفتر، پانصد تا هزار کلمه هم در این سایت مینوشتم؛ امروز اما همه چیز تغییر کرده! ماههاست خیلی کم و به ندرت مینویسم. روزگاری با اطمینان میگفتم تا وقتی زندهام اینجا مینویسم و منتشر میکنم اما اتفاقاتی که شرایط زندگی و جامعه را دستخوش تغییرات بزرگی میکند، جای هیچ قطعیتی نمیگذارد هیچ چیز قطعی نیست.
۳.
یادم نمیآید آخرین باری که حسابی از ته دل خندیدم کِی بود! خوشحال نیستم، ما خوشحال نیستیم. روزها میگذرند فقط میگذرند.
۴.
این روزها یک اتفاق تازهی جالب در زندگیات، یک تغییرروبه جلو ، یک هیجان مثبت یا یک به دست آورنِ جذاب، همهی اینها را زمانی که تجربه میکنی دوپامین در مغزت ترشح میشود خوشحال میشوی اما عمر شادیات کوتاه است، شاید به یکی دو ساعت هم نرسد. دلیلش این است که اطرافت را نگاه میکنی و میبینی حال جامعه خراب است. تو نمیتوانی در جامعهای که حالش خوب نیست حال خوش و آرامشی پایدار داشته باشی.
۵.
پسر جوان چای کمرنگ را رو میز کنارم میگذارد. تشکر میکنم، نخورده میفهمم مزهی آبجوش میدهد. چای خوش عطر و طعم ظاهرش مشخص است و برایم جایگاه ویژهای دارد.اما این چای نه! یک جرعه مینوشم. مزهی آبجوش میدهد. فقط به خاطر اینکه خستهام و گرمایش حالم را جا میآورد تا آخر مینوشم. طی چند هفتهی گذشته بدمزهترین چایها را در دفاتر املاک خوردهام.
۶.
صبح بود. با نمایندگی فروش پکیج تماس گرفتم و قیمت مدلی را که میخواستم پرسیدم. فروشنده گفت: الان ۹۳ میلیون، کی میاین ببرید؟ گفتم: عصر. گفت: ممکنه عصر این قیمت نباشه. گفتم: الان بیعانه میذارم. قبول کرد و شماره کارت فرستاد. ۳ میلیون بیعانه به کارتش زدم. تماس گرفت و برای عصر هماهنگ کردیم. یک ربع بعد دوباره تماس گرفت. گفت: از کارخونه خواستم پکیج رو بیارن، گفتن ۹۵ میلیون! اگه نمیخواین بیعانه رو برمیگردونم. گفتم: مشکلی نیست.بگید بیارن، میام میبرم. پنج عصر برای تحویل گرفتن پکیج رفتیم. فروشنده رو به همسرم گفت: ۱۰۳ میلیون. چشمانم گرد شد گفتم شما گفتی ۹۵ تا. گفت: آها شما همون بودی که ۳ تومن بیعانه دادی، درسته ۹۵ میلیون میشه. آخه همین برند و مدل رو یکی دیگه هم قراره بیاد ببره. بعد از شما تماس گرفت. به اون ۱۰۳ میلیون قیمت دادم. اومدیم خونه. با یک پکیج ۹۵ میلیونی! رفتم توی یکی دو تا سایت همین مدل رو قیمت زده بود ۱۰۶ میلیون. قیمت رو به همسرم نشون دادم. چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. چشمان و چهرهاش حسابی خسته بود. دلم میخواست گریه کنم. گریه کردم.
۷.
این روزها عجیب سخت میگذرند.
ثبت ديدگاه