پرسید: حالت خوبه؟ خوشحالی؟ جواب دادم: خوبم ولی خوشحال نیستم.
دوباره پرسید: تو خوشبخت هستی؟
نگاهش کردم و بعد سرم را بالا بردم و به سقف خیره شدم. آهی کشیدم. خوشبختم؟
این سوالی بود که چندین بار از خودم پرسیدم.
روی واژهی خوشبختی کمی تامل میکنم. به نظرم بستگی دارد خوشبختی را چگونه معنا کنیم.
اگر تعریف کلیشهای خوشبختی را با سلامت جسمی و داشتن سرپناه امن و یک خانوادهی سالم و آرام گره بزنیم، بله خوشبختم. اما این روزها معنی خوشبختی کمی متفاوتتر است.
از یکنفر قبلا تعریف خوشبختی را اینطور شنیده بودم که: خوشبختی مثل تلفن است، اگر فقط تو تلفن داشته باشی و هیچکس دیگری نداشته باشد، تلفنت در عمل بی استفاده است.تو زمانی خوشبختی که همهی آدمها خوشبخت باشند.
ماههاست که انگیزهی خیلی از کارها را ندارم، نوشتن، ورزش کردن، ارتباط برقرار کردن با دیگران و خیلی کارهای دیگر.
از گفتگوهای بیهدف و چت کردن فرار میکنم. تماس هم فقط در حد ضرورت و انتقال یک پیام مهم؛ همین.
حتی تبریکها مثلا تبریک تولد هم حالم را بد میکند. فرقی نمیکند چه تبریک بشنوم یا تبریک بگویم.
شاید از دید خیلیها این ناسپاسی باشد باید دوستیها، محبتها و روابط را نگه داشت و سپاسگزار بود اما بیپرده میگویم بنظرم در این روزگار زندگی معنای خود را از دست داده است یا حداقل من اینطور فکر میکنم.
نکتهی مثبت این روزهایم تغییر نگرشم نسبت به بعضی مسائل است، دربارهی این تغییرات فکر میکنم و تصمیماتی میگیرم.
امروز دربارهی مسائل مهمی با پسرم گفتگو کردم، دیدگاهش نسبت به آدمها و زندگی درخشان بود. آنقدر عمیق و پخته نسبت به آدمها و مسایل مهم زندگی نظر داد که یک لحظه غبطه خوردم؛ احساس کردم من چقدر نسبت به برخی مسائل سطحی نگرم و او چقدر خردمند.
سپس احساس غرور کردم و یک ثانیه بخاطر داشتن این پسر احساس خوشبختی کردم.
بله، خوشبختی این شکلی است. شاید در کل روز احساس خوشبختی نکنم اما گاهی پیش میآید برای یک لحظه کوتاه خیلی کوتاه حس کنم خوشبختم.
شاید این دیدگاه اشتباه باشد که احساس خوشبختی را با داشتن چیزی یا کنار شخص خاصی حس کنیم.
من همیشه قدردان هستم. قدردان هر آنچه دارم شاید همین قدردان بودن برای لحظاتی کوتاه در زندگی باعث شود حس کنیم خوشبختیم حتی فقط چند دقیقه!
البته وضعیت این روزهای کشور هم در تجربهی این احساسات بیتاثیر نیست. این روزها امیدواربودن دشوار به نظر میآید.
آخرین باری که از ته دل خندیدم یادم نیست. امروز عصر چند دقیقهای به گربهام نگاه کردم که راحت و آرام خوابیده بود. آنقدر آرامش در صورتش بود که گویی خوشبختترین گربه است.
هیچ چیز نمیخواهد، حتی در مقابل جذابترین اسباببازیها هم بیتفاوت است. با یک تکه کاغذ یا درِ یک بطری ساعتها سرگرم بازی میشود. نمیدانم احساس خوشبختی میکند یا نه؟!
واقعا خوشبختی چیست؟ آیا حسی ماندگار است یا لحظهای؟!
یکنفر میگفت خوشبختی همان احساس بینیازیست؛ بینیاز از همه چیز و همه کس، اینکه فرد در انتظار و توقع داشتن هیچ چیز نباشد.
وقتی دقت میکنم، میفهمم در چند ماه گذشته که به خاطر تغییرات در شرایط زندگیام حسابی کلافه و بهم ریخته بودم همهی این احساسات بد بخاطر انتظار و توقعم بود. من تمام مدت به داشتن و به دست آوردن چنگ میزدم.
هنوز نمیدانم خوشبختی چیست، نمیگویم تا بحال تجربه و حسش نکرده ام نه؛ من تجربههایی هر چند کوتاه از احساس خوشبخت بودن داشتهام، اما آنقدر کم و کوتاه بودهاند که فکر میکنم اصلا عادلانه نیست!
شاید خوشبختی آنی باشد. به کوتاهی یک نفس همین دم و بازدم من، همین لحظهای که الان گذشت!
نمیدانم.
ثبت ديدگاه