بعضی کتابها را که باز می‌کنم و شروع به خواندن، به صفحه‌ی دوم نرسیده خلاقتیم اوج می‌گیرد بلافاصله دلم می‌خواهد صفحه‌ای را باز کنم و شروع به نوشتن کنم.

زندگی‌نامه‌ها و داستانهایی از تجربیات متفاوت آدمها، درک یک آگاهی و تحلیل و شکافتن یک اتفاق شگفت، خیلی به دلم می‌نشیند؛ وقتی سطر به سطر می‌خوانم یک جایی کتاب را می‌بندم و به جمله‌ها فکر می‌کنم و با روحم می‌بلعمش! گاهی فکر می‌کنم چه خوب است که این کتابها را داریم.

به جرات می‌توانم بگویم آنقدر که کتابها روحم را نوازش می‌کنند و خلاقیتم را بیدار، به همان اندازه اینستاگرام ذهنم را خسته و بی‌انگیزه‌ می‌کند.

تنها کاری که کردم این بود که هر چه پست و استوری بود پاک کردم و اینستاگرام را در بخش پنهان گوشی‌ام گذاشتم تا هیچوقت نبینمش!هیچوقت حس خوبی به این برنامه نداشتم. بعد متوجه شدم چندین برنامه‌ی دیگر هم آنجا بود! برنامه‌هایی که یادم نیامد من کِی اینها را از صفحه‌ام مخفی کرده بودم و دیگر سراغشان نرفته بودم!

باری، امروز حس کردم وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی‌ام شده‌ام. به نظرم چیزهایی در من، در درک و آگاهی‌ام از زندگی و آنچه هستم تغییر کرده! کمی فکر کردم سپس خودم را متفاوت از روزهای قبل یافتم!

تا همین چند ماه پیش اگر کسی می‌پرسید هدفت از نوشتن چیست؟ می‌گفتم: می‌نویسم تا ماندگار شوم تا نوشته‌هایم تاثیرگذار باشند! اما امروز نظرم کاملا تغییر کرده، می‌نویسم تا بهتر و بیشتر به خودم کمک کنم. هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهم تا به خودم کمک کنم.

جایی خواندم رُشد حاصل حذف کردن است نه اضافه‌کردن!

به نظرم حذف کردن شجاعت می‌خواهد. فرقی نمی‌کند چه حذف یک برنامه از گوشی باشد یا حذف یک دوستی و رابطه‌ای بالای بیست و چند سال!

می‌نویسم تا ذهنم از کلماتی که روی هم انباشته شده‌اند خالی شود، می‌نویسم تا یاد بگیرم هر چه هستم کافیست.