تولد چیست؟

آیا تولد لحظه‌ای است که ما از کالبد مادر جدا شده و چشم به دنیا می‌گشاییم؟
یا زمان شکل‌گیری نطفه، آغاز پیدایش ماست؟

راستش هیچ‌وقت به واژه‌ی تولد حس خوبی نداشته‌ام. تولد هیچ معنی و مفهوم خاصی را برایم تداعی نمی‌کند.

حس واقعی من در روز تولدم، درگیری با غم‌کوچکی‌ست که کنج قلبم می‌نشیند و سعی می‌کند به من بقبولاند که باید لبخند بزنی! من و غم درونم ،پنهانی دست به یقه می‌شویم و من هر سال می‌بازم و لبخند می‌زنم!

به اندازه‌ی سالهایی که به غم‌روز تولدم باخته‌ام، قوی شده‌ام!

این کشمکش دقیقا از زمانی آغاز شد که اطرافیان هر سال روز تولدم را به من یادآوری کردند؛ انگار سالهایی که بی‌توجه از کنار روز تولدم رد می‌شدند حس بهتری داشتم ! زیرا وزن سنگین این روز عجیب را احساس نمیکردم.

باری، من هیچوقت پیگیر چرایی غم ِ روز تولدم نبوده‌ام.

در این روز حس عجیبی را تجربه می‌کنم حس می‌کنم انرژی‌ام ته می‌کشد، نمی‌دانم شاید به چرایی آمدنم به این دنیای فانی فکر می‌کنم.

شاید جایی در اعماق ناخودآگاهم این جشن و تبریک‌ها را بی‌معنی می‌دانم!
خوب یا بد، درست یا غلط، ناخودآگاه من دنبال معنای قوی‌تری برای زندگی می‌گردد!

آیا جشن روز تولد معنای قدرتمندی برای ادامه‌ی زندگی نیست؟!

زمزمه‌ای از گلوی ناخودآگاهم بیرون می‌آید و می‌گوید: خب، به دنیا آمدی و به اینجا رسیدی که چی؟ چکار کردی؟چه به دست آوردی؟

با شنیدن این نجوا که مثل تیری در قلبم فرو می‌رود، حس بیهودگی تمام وجودم را فرا می‌گیرد.

اما یکطرف قضیه جور دیگری است. تازگی‌ها سعی می‌کنم در برابر این صداهای مزاحم پاسخی بنظر منطقی بدهم.‌

مثلا می‌گویم: مگر من به این دنیا آمده‌ام تا دستاورد داشته باشم. همین که هستم، هر چه هستم خوب است و راضی‌ام.

راستش این روزها استاد حرفهای انگیزشی شده‌ام. هم به خودم کلی انگیزه می‌دهم و هم به بقیه و اطرافیانم.‌

امروز دریافته‌ام من بی‌اندازه به خودم بدهکارم.

برای روزهایی که باید خودم را همانگونه که هستم دوست می‌داشتم، اما نداشتم از خودم عذر‌خواهی میکنم.

به اندازه‌ی تمام سالهایی که در روز تولدم غمی عجیب و ناآشنا گوشه‌ی قلبم پنهان بود و هیچوقت سعی نکردم دلیلش را بفهمم و خودم را ابراز کنم، از خودم عذرخواهی می‌کنم.‌

به اندازه‌ی تمام سالهایی که می‌توانستم زیباتر، هدفمندتر و مهربانتر زندگی کنم اما با ناآگاهی فرصت سوزاندم از خودم عذرخواهی می‌کنم.

به اندازه‌ی تمام ضعف‌ها، ترس‌ها و خودکم‌بینی‌هایی که طی سالها بر شانه‌هایم کشیدم از خودم عذرخواهی می‌کنم.

به اندازه‌ی تمام توانایی‌هایم که به دلیل ضعف عزت‌نفس آنها را نمی‌شناختم از خودم عذرخواهی می‌کنم.

برای تمام لحظاتی که صرف آدمهای اشتباه زندگی‌ام کردم و قدر خودم را ندانستم، از خودم عذرخواهی میکنم.

وقتی هر روز صبح در دفترم عبارتهای شکرگزاری را می‌نویسم برای هزاران موهبتی که دارم خدا را سپاس‌ می‌گویم.

از اینکه پیش‌ترها چشم آگاهی‌ام موهبتهای هستی را نمی‌دید شرمنده‌ام.

به روز تولدم که نزدیک می‌شوم مدام فکر می‌کنم باید کاری کنم، کاری که به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد تا غم روز تولدم را کوچک کند.

کلمه‌ی رشد در سرم رژه می‌رود و من نیک می‌دانم کارهای بزرگ در مسیر رشد نمود می‌یابند. ذهنم را به سمت رشد و هدفمندی که می‌کشانم، هیچ چیز برایم سخت و دور از دسترس نیست.

وقتی می‌بینم من قادرم حصارهای ذهنم را بشکنم و پایم را از مرزهایی که قبلا در ذهنم ساخته بودم فراتر بگذارم، جوانه‌های عشق و امید در من رشد می‌کنند.

به ناخودآگاهم می‌گویم : ” برای شگفت‌انگیزترین اتفاقات آماده شو! لبخند بزن که روزهایی طلایی یکی پس از دیگری از راه می‌رسند.”