یک سال پیش بود که در اینستاگرام چشمم به یک تصویر افتاد. تصویر یک پسر جوان بود که به دلیل قتل به اعدام محکوم شده بود. انطور که در توضیحات نوشته بودند سه_چهار سالی از زمان قتل می‌گذشت و در این مدت پسر در زندان مشغول درس خواندن شده و مدرک لیسانسش را گرفته بود. اولین چیزی که به ذهن من رسید انگیزه‌‌ای بود که پشت درس خواندن و لیسانس گرفتن بود. تقلا برای زنده‌ماندن ، نه زندگی‌کردن!

احتمالا با این کار می‌خواسته نظر خانواده‌ی مقتول را تغییر دهد و بگوید :” من میخوام زنده بمونم بهم رحم کنید! ”

اما، گویا لیسانس گرفتن پسرک باعث نشده بود خانواده مقتول نظرشان را تغییر دهند.

 

از آنجایی که پیگیر این دست خبرها نیستم الان خبر ندارم که وضعیت آن پسر چه شد!  این موضوع  کم‌کم در ذهنم کم‌رنگ شد تا اینکه شب گذشته در حین گفتگوی جالبی که با پسرم داشتیم به موضوع مسئولیت‌پذیری رسیدیم.

نظر من این بود که آدمها در برابر یکدیگر مسئول هستند، اگر هر کدام از ما با این نگرش به خودمان و آدمهای دیگر نگاه کنیم‌، با مسئولیت‌پذیری عمده‌ی مشکلات و مسائلی که در زندگی و جامعه با آنها روبرو هستیم از بین میروند. جامعه‌ی مسئولیت‌پذیر منظم و هدفمنداست و جرم و خلاف در آن به حداقل میرسدع.

پسرم پرسید: ” خب، تو اگه در کشور مسئولیت و قدرتی داشتی که قوانینی برای مجرمین محکوم به اعدام در نظر بگیری، چه قوانینی وضع میکردی؟”

کمی فکر کردم و گفتم:  در اون صورت من از پایه و اساس به مسائل نگاه میکردم، آموزش مسئولیت‌پذیری رو از مهد‌کودک‌ها شروع میکردم.

پسرم‌گفت: ” حالا فرض کن یکنفر مرتکب قتل شده یا یک جرم خیلی سنگین؛ آیا مجازات اعدام در نظر می‌گرفتی؟”

گفتم : ” به کسی‌که قتل انجام داده یا جرم خیلی سنگینی مرتکب شده، پنج سال زمان میدادم تا روی خودش کار کنه.‌ هر روز و روزی سه ساعت باید مطالعه کنه. باید یه جای آروم بشینه و سه ساعت در روز کتاب بخونه، اونهم کتابی که من بهش معرفی میکنم، نه هر کتابی!

باید در ماه دو کتاب بخونه و پس از اتمام هر کتاب دو روز فرصت میدم از آنچه خونده مرور بنویسه.‌ باید درباره محتوای کتاب حداقل بیست دقیقه در جمع و برای دیگران حرف بزنه.

پنج سال هر روز و روزی سه ساعت باید این روند رو طی کنه و بعد از پنج سال باید از مسیری که تا اینجا اومده یک کتاب بنویسه.

نوشتن کتاب شروع دروه‌ی جدیدی از زندگیش هست. حالا باید در جمع افرادی که جرمی مرتکب شدن و مثل خودش محکوم به اعدام هستن، حرف بزنه و آنچه تا الان یاد گرفته آموزش بده؛ حالا باید کتاب معرفی کنه و کمک کنه اونها هم روی خودشون کار کنن. باید دست دیگران رو بگیره و بر روی حداقل دو نفر تاثیر بذاره و باعث تحول اونا بشه. البته در تمام این مسیر از جلسات مشاوره و روان‌درمانی هم غافل نمیشیم. این روند شاید چیزی حدود ده سال طول بکشه، قطعا ارزش این آدم خیلی بیشتر از مدرک لیسانسی هست که اون پسر محکوم به اعدام گرفت.

مدرک لیسانس تنها یک تکه کاغذه. اون مدرک هیچ ارزشی به دنیا اضافه نکرده، راستش بنظر من هیچ ارزشی به اون پسر هم اضافه نکرد. چون اون چیزی که من در توضیحات خوندم بعد از گرفتن مدرک لیسانس هنوز هم همون حرفای سه‌چهار سال پیش رو تکرار میکرد!

خب خانواده مقتول چرا باید رضایت میدادن؟ این آدم بعد از گذشت چند سال چه ارزشی به دنیا اضافه کرده بود؟ حتی نگرش خودش رو تغییر نداده بود.‌ او نه تنها در مقابل دیگران بلکه در مقابل خودش نیز احساس مسئولیت‌نداشت.

احساس مسئولیت در مقابل خود یعنی: من به این دنیا آمده‌ام تا زندگی را برای خودم و دیگران دلنشین‌تر کنم. تا علاوه بر کار روی خودم بر روی دیگران نیز تاثیر بگذارم و باعث رشد و تحول انسانهای دیگر شوم. یعنی هر روز یک قدم از روز گذشته بهتر شوم.