آشتی با عاشقانه  های کلاسیک

امروز از صبح که بیدار شدم عطش عجیبی برای خواندن داشتم،  کتابهایی دارم که یا هنوز فرصت خواندن شان پیدا نشده و یا از هر کدام چند صفحه ای خوانده ام و کنار گذاشته ام اما امروز به شدت ولع خواندن داشتم و به دنبال یک کتاب خاص می گشتم ،روحم در پی یافتن واژه هایی لطیف بود که یک آن چششم افتاد به رمان بابا لنگ دراز …

این کتاب را دو سال پیش خریده بودم ،کارتون معروف بابا لنگ دراز را سالها پیش دیده بودم اما همیشه دلم می خواست کتابش را بخوانم ؛ با اینکه از خرید کتاب بیش از دو سال می گذشت اما نمیدانم چرا سراغش نمی رفتم !

و امروز شروع کردم به خواندنش…

این کتاب نامه های جودی به بابا لنگ دراز است. نامه هایی به قلم یک دختر نوجوان که همه دنیایش در یتیم خانه خلاصه شده است و بتدریج که  جلو می رود ، جودی با دنیای بزرگتری با آدمهای جدید و زندگی جدیدآشنا میشود ، همچنان که سن او بیشتر میشود روحیات  و جهان بینی او نیز تغییر می کند و این تغییر تدریجی در نامه ها نیز نمایان است. 

همراه شدن با احساسات و منطق یک دختر نوجوان حس متفاوتی به من داد. با خودم فکر کردم چقدر خوب است که برخی روزها دنیا را با نگاه متفاوتی ببینم. نگاه یک دختر نوجوان!

امروز با خواندن این عاشقانۀ کلاسیک ، خندیدم ،هیجان زده شدم ،گریه کردم ،بیخیال شدم به سیم آخر زدم و آرام شدم. انرژی و حسی که از خواندن این کتاب گرفتم اصلا با کارتونش قابل قیاس نبود. خیلی وقت است که از رمان های کلاسیک فاصله گرفته بودم. امروز با خودگفتم : بهتر است کمی با رمان های عاشقانۀ کلاسیک آشتی کنم سپس به تراس رفتم هوا سردبود. مدتی همانجا ایستادم ؛دلم میخواست یکنفر بگوید بیا داخل هوا سرد است و من باکله شقی حرفش را نشنیده بگیرم. روح سرکشم میل به لجبازی داشت. نگاهی به فضای کوچک تراس می اندازم. چقدر این فضای نُقلی را دوست دارم .آسمان کبود است و زندگی سرشار از الهام است،باید نوشت؛

.نوشت و پیش رفت                                                                                                               

مطالب بیشتر: 

لذت یک روز خاص 

ایده ای برای نوشتن