روزها در گذرند…
یک احساس میکنم دچار اضطراب پنهان شدهام! شاید هم قبلا داشتهام اما به وجودش آگاه نبودم. راستش این روزها به خیلی چیزها آگاه شدهام؛ خیلی چیزها! دو سپیده میپرسد: کمی از این روزها بگو! کجا رفتی، چه کردی؟! و من با لبخند و مشتاقِ حرفزدن برایش از چند روزی تعریف میکنم که از تهران به پرند فرار کردیم و عکسهایی از توی گالری گوشیام نشانش میدهم که در مراکز خرید و [...]
ارزشها و نوشتن
۱. گفتی ارزشها؟! راستی به نظر تو چه چیزهایی ارزش محسوب میشوند؟ فکر میکنم در مواجهه با ارزشها بهتر است سوالاتی از خود بپرسم: آیا ارزشها ازمن فردی آرامتر، موثرتر، شادتر، مسئولتر، صبورتر، همدلتر، توانمندتر و هدفمندتر ساخته؟ اگر ارزشهایت باعث شده؛ منزوی، منفور، افسرده، بدخلق، بی اعتماد، ترسو و خشمگین شوی، آنها ارزش نیستند، تفکراتی سُست هستند که فرد یا افراد بیاصالت و نادان به تو آموختهاند. هر چه [...]
رشد، آموختن از رنج است.
وقتی خوب دقت میکنم متوجه میشوم آگاهی در زمانهایی نصیبم شده که شکستن، غم و بهم ریختگی را تجربه کردهام، وقتی چالشی سر راهم سبزشده یا بایک تصمیم و انتخاب روبرو شدهام، به عمق زندگی شیرجه زدهام و به خود یادآوری کردهام که نورِآگاهی از دلِ تاریکیها آشکار میشود. مهارتهای نرم همیشه به کارم آمدهاند؛ حل مسئله، تصمیمگیری، هوش هیجانی، مدیریت استرس، مدیریت زمان و … با این حال هنوز اول [...]
میگذرد…
۱. روی ساعد دست چپ عمویم یک کلمه خالکوبی شده بود: " میگذرد" این روزها که کشورم لحظههای پُر التهاب را زیر آتش و دود سپری میکند، در گوشهای مینشینم، چشمانم را میبندم و در سکوت فقط گوش میدهم. تمرینهای تنفس در کلاس یوگا به درد همین روزها میخورد! خانه در سکوت است. تنها صدای نفسهایم را میشنوم، یاد خالکوبی روی دست عمویم میافتم: "میگذرد" ۲. اولین باری که کلمهی [...]
معنی آزادی چیست؟
معنی آزادی چیست؟ شاید اگر مریم در کانال تلگرامش دربارهی آزادی نمینوشت، من هم با نگاهی موشکافانه آزادی را نمیشکافتم و به سرم نمیزد درباره آزادی بنویسم. مریم با جملهای از مایا آنجلو متنش را آغاز کرده بود: " شما وقتی آزادید که درک کنید به هیچ جا وابسته نیستید شما متعلق به هر جایی هستید هزینه آن بالاست پاداش آن عظیم است." بنظرم واژهی آزادی برای هر کسی معنای خاص [...]
رازهایی برای کل زندگی
رازهایی برای کل زندگی ۱. هر وقت احساس کردی مورد بیتوجهی قرار گرفتی به تنهایی و خلوتت پناه ببر. بنویس، گریه کن، قدم بزن، به اطرافت دقیقتر نگاه کن، گوش بده، به خودت گوش بده، اما هیچگاه خودت رو سرزنش نکن، از نقش قربانی بیرون بیا، روی مهارتهایت و علائقت کار کن، با افراد قوی و با اعتماد بنفس معاشرت کن. البته اعتمادبنفسیهای واقعی، نه آنها که رفتارهای نمایشی دارند، لاف [...]
سه بُرِش از زندگی
۱. از آخرین باری که با یک گروه ورزش کردم بیش از پنج سال میگذرد. از دوران پسا کرونا مدت کوتاهی باشگاه میرفتم ولی آنقدر منزوی شده بودم که در گوشهای از سالن به تنهایی و با بیانگیزگی برنامهی مربی را اجرا میکردم، آن وضعیت آنقدر نَچسب بود که سه ماه بعد رهایش کردم. وقفهای یکسالو نیمه افتاد و امروز؛ امروز ۱۷ فروردین ۴۰۴ پس از پنج سال با جمع ورزش [...]
روزهای درخشان در پیشرو
چندین سال است که روز اول فروردین لیستی از برنامهها و کارهایی که باید در طول یکسال انجام دهم، مینویسم. سال گذشته کاغذ را به در کُمد چسباندم تا اهداف و برنامههایم جلوی چشمم باشند. روزهای آخر اسفند کاغذ را از روی در کمد برداشتم و تمام یکسال مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت. عجب سال پُرهیاهویی بود! فشارهای عصبی زیادی را تحمل کردم، چه شبهایی که با ترس و دلهره [...]
چه آرامشی!
چه آرامشی! چه آرامشی در تاروپود روزهایم رخنه کرده! خدایا شکرت. دهها برنامه برای سال جدید دارم. حالم درخشان است. زندگی دریچهای نو به رویم گشوده است؛ خدایا سپاسگزارم.
گزارشی از مافیای آزمونهای ösd در ایران
از آنجایی که شکایات زیادی از سمت زبانآموزان و افرادی که در مسیر مهاجرت هستند شنیدهام، تصمیم گرفتم این مطلب را درباره آزمونهای ösd (بهویژه سطحb1 به بالا) بنویسم تا عزیزانی که در مسیر مهاجرت به آلمان هستند با دید وسیعتری مرکز آزمون را انتخاب کنند. طی سالهای اخیر تب و تاب مهاجرت افزایش یافته و روز به روز بر تعداد مدرس نماها و موسساتی که هدفشان فقط پُر کردن جیبشان [...]
من زنی دیگرم!
و من این روزها احساس میکنم وارد دنیایی دگر شدهام! زندگی دریچهی تازهای به رویم گشوده است! مبهوتم و سپاسگزار! ذهنم خالی از دغدغه و نگرانیست، صدایی در من میگوید: تمام شد؛ و من همچنان در بُهتم! بیش از سه سال قبل قدم در طوفان گذاشتم و تمام مدت در میان گردبادی خاکستری بین زمین و آسمان سرگردان بودم! اکنون طوفان محو شده. همه چیز آرام و ساکن است. ذهنم خالیست؛ [...]
تسلیم شدن
این روزها به سرعت باد نه، به سرعت طوفان میگذرند. همین سر شبی داشتم فکر میکردم چه قدر نظرم نسبت به برخی آدمها یا طرز فکرهای گذشتهام تغییر کرده! راستش اینکه تا همین یکسال پیش نسبت به یک فرد یا موضوع نظر متفاوتی داشتهام و امروز صدو هشتاد درجه نظرم کاملن تغییر کرده، برایم قابل تامل است. به خودم میگویم: چه جالب! این تغییر نگرش ناشی از چه چیزی میتواند باشد؟ [...]
داستان واقعی | سنگ کلیه
کلاس سوم دبستان که بودم یک روز ظهر از مدرسه به خانه آمدم و با مادرم مواجه شدم که گوشهای مچاله شده بود و از درد به خودش میپیچید. مادربزرگم سراسیمه در حال آماده کردن دمنوش بود و خواهر پنج سالهام بالای سر مادرم نشسته بود و با صدای بلند گریه میکرد. مادرم از درد کلیه به خود میپیچید و باید این سنگ لعنتی دفع میشد تا آرام شود. پیش دکتر [...]
درسی از هزارتوی زندگی
۱. زندگی همچو صحنهی نمایش است؛ تو آمدهای نقشات را به خوبی بازی کنی! بازی کن! تو آمدهای تا داستان را بخوانی و نقشات را ایفا کنی، اگر فکر میکنی نقش دشواری را به تو دادهاند یا احساس ناتوانی میکنی سخت در اشتباهی! کارگردان به تواناییات نگاه میکند و تو را برای نقشات انتخاب میکند. او در تو چیزی دیده که خودت قادر به دیدنش نیستی! ۲. دکتر گفت: زندگی کنید، [...]