مانا جانم! تقویم این سرزمین با نام تو آراسته می‌شود!

از صدای هولناک گلوله‌ها و لحظه‌ی پَر کشیدنت در شب بیزارم. از شب بیزارم. خواب به چشمانمان نمی‌آید.

 

 

روزهامان با دلهره آغاز می‌شود. خشم، تک تک سلولهامان را گرفته.

 

کاش ستاره‌ها برایت مفصل از حال و هوای این روزهای ما بگویند!

چرا زنده‌ام؟ حتا لحن مبهم صدای خویش میان مرثیه‌ها منزجر کننده است!

 

مانا جانم! تو الفبای شجاعت را پراکندی. اعجاز همین است. خون‌ها به زمین می‌ریزند. خاک حاصلخیز است.‌ از خاک و خون گندم می‌روید.

 

دیگر چه بگویم! وقایع گویا هستند، گویاتر از زبان گنگ من!

 

امروز می‌نویسم: خون‌ها می‌ریزند و ما بیشتر به هم وصل می‌شویم.

اهریمن الفبای نفرت را می‌پراکند؛ اما

ما نمی‌بینیم!

ما نمی‌شنویم!

ما زنجیروار به هم وصل شده‌ایم!

 

مانا جانم!

نام تو، تصویر تو کابوسِ شب اهریمن است و پیکر سیاهش دم‌به‌دم با تارهای عنکبوت گره می‌خورد.

تو ببین !تو بشنو! توغزل بگو! تو برقص! تو آواز بخوان!تو لبخند بزن! تو فریاد بزن!

فریاد بزن!

فریاد…

برای جاویدنامان

۱۴۰۱

و

دی ماه ۱۴۰۴