۱.
کنار شیوا، روی نیمکت پارک نشستهام. ساعتها حرف برای گفتن دارم و خوشبختانه شیوا شنوندهی خوبیست.
از دغدغههایم میگویم، از برنامههایی که از صبح تا غروب ذهنم را درگیر کرده و سبک زندگیام را تغییر دادهاند.
از کتابها میگوییم از تاثیر ناخودآگاه بر افکار و رفتار.
از تلخیها، خستگیها، کلافگیها گرفته تا اتفاقات مسخره و خندهدار.
میخندم.شیوا هم میخندد، دستش میخورد به لیوان چای و… لیوان چای خالی میشود. فلاسک کوچکش را بر میدارم و میگویم: دیگه نداره، خالی شد؟!
با خنده میگوید: آره، بسه دیگه لیوان دومم بود.
باز برمیگردم سرِ دغدغههایم. دنبال چرایی افکاری هستم که مدتهاست مهمان ناخواندهی ذهن شلوغم هستند. میپرسم. دوباره میپرسم و او ساده پاسخ میدهد، درست شبیه خودش؛ خودِخودش؛ و این سادگی و بیآلایشی بسیار باارزش است. من از هر دیدار کلی یاد میگیرم.
هر بار که ما ظرف آگاهی خود را خالی کنیم و آمادهی دریافت باشیم کسی از راه میرسد تا بنا به درخواست و ظرفیت ما آگاهمان کند.
۲.
خانمی از دکتر میپرسد: چطور همسر مناسب پیدا کنم؟ یه آدم حسابی!
دکتر میگوید: تا آدم حسابی نباشی، آدم حسابی به پستت نمیخوره!
میرم توی فکر، آدما خیلی دلشون میخواد با افراد خوب و لِول بالا و درست و حسابی آشنا بشن! اما خودشون حاضر نیستن روی طرز فکر و رفتارهای اشتباهشون کار کنن! منیت رو کنار بذارن، صفر بشن، خالی بشن و از نو شروع کنن.
دنبال آدم حسابیا میگردی؟ اول باید از خودت شروع کنی. آدم حسابی شو!
۳.
روزهایی هست که دلم میخواد روی مبل لم بدم و هیچ کاری نکنم، میدونم بیشتر هورمونیه. دلم میخواد باشگاه نرم، آشپزی نکنم، ظرف نشورم و تمیزکاری نکنم. مجبور نباشم رانندگی کنم و آوا رو از این کلاس به اون کلاس ببرم؛ حتا دلم نمیخواد تماسی رو جواب بدم. اما، یک چیزی رو خوب متوجه شدم. در اوج دوست نداشتن کاری وقتی اون کار رو انجام بدی، یه حس ارزشمندیای میاد میشینه توی وجودت. حس رضایت از خویش؛ یادمه یه جایی خوندم به اتمام رساندن کارها احساس کرامت رو در فرد بالا میبره. همینه، منم تجربهش کردم.
میگی سخته؟ نمیتونم، حسش نیست، یک دو سه بلند شو. یه قهوه یا یه آدامس، یه موزیک، از جات پاشو و انجامش بده.
وقتی حسش نیست که برم باشگاه، میگم یک دو سه، از جام بلند میشم، یه قهوه میخورم در حین قهوه خوردن لباسای ورزشی رو میپوشم، نگاه میکنم به ساعت میبینم یکساعت دیگه باید برم اما بخاطر اینکه انرژیم رو بالا ببرم لباسای ورزشی رو از یکساعت جلوتر میپوشم و همزمان قهوه میخورم، جعبهی روتین پوستم رو میارم و میشینم جلوی آینه. سِرم آبرسان و ضدلک و کرمهای دورچشم و مرطوب کننده و…. آماده میشم برای بیرون رفتن.
وقتی برمیگردم خونه حسم عالیه، عالی.
۴.
ببین! زندگی بهخودی خود هیچی نداره، هیچی نیست؛ خالیه، خالی. این تویی که به زندگیت معنا، رنگ، بو، زیبایی و جلا میبخشی. بفهم!
۵.
یه پست دیدم از آقای سیامک قاسمی که نوشته بود: نزدیک شدن به مرز پنجاه سالگی مزایا و معایبی دارد؛ کلمات روزانه رو از نزدیک نمیبینی اما احمقها رو از دور تشخیص میدهی.
درسته، کاملا درسته.