کلینیک روان درمانی و بازی درمانی
قامت بلند زن در چادر مشکی پوشیده شده است. چشمانِ خسته و غمگینش با هر صدایی میچرخد و به درِ اتاقِ ته راهرو نگاه میکند.
درِ اتاق آهسته باز میشود و پسر بچهای حدودا سه ساله در حالیکه کفشهایش را در دست دارد و بستهی بیسکویتی را به دندان گرفته دوان دوان به سمت مادر میآید.
زن با لحنی شُل ووارفته میگوید: آقا محمد جواد صد دفعه گفتم همونجا کفشتو بکن پات!
کودک کفشها را برعکس به پایش میکند. مادر که روی صندلی نشسته کمی خم میشود تا به او کمک کند.
درِ اتاقِ ته سالن دوباره باز میشود و یک آن توپِ شیطونکِ کوچکی به سمت محمد جواد شوت میشود. پسری حدودا شش_هفت ساله به دنبال توپ در سالن شروع به دویدن میکند.
منشی با صدای نسبتا بلندی میگوید: هیسسس!
مادر با همان لحن شُل میگوید: آقا امیر محمد آروووم! سپس از جایش بلند میشود و به سمت منشی میرود. بنظر میآید کمر درد دارد. دستش را از زیر چادر بیرون میآورد و پشت دستش را چند بار روی کمرش میکشد.
امیر محمد و محمد جواد با همگلاویز میشوند. مادر سعی میکند آنها را از هم جدا کند. درمانگر از اتاق درمان بیرون میآید و پسرها را صدا میکند و چیزی به آنها میگوید.
امیر محمد گردن محمد جواد را ول میکند و روی صندلی ولو میشود. مادر دست محمد جواد را میکشد و چند قدمی به سمت درمانگر میرود چند جملهای با هم گفتگو میکنند، محمد جواد چادر مادر را میکِشد و مادر با یک دست سعی میکند محمد جواد را کنترل کند. درمانگر به طرف منشی میرود و دربارهی وقتهای مراجعهی بعدی بچهها گفتگو میکنند. منشی نفر بعدی را صدا میزند. زن جوانی که مانتو و شلوار سرمهای پوشیده و سرش در موبایل است و حواسش به اطراف نیست دست پسربچهی ۴_۵ ساله را گرفته و درِ سرویس بهداشتی را باز می کند. منشی میگوید: ته سالن اتاق ۷. زن میخندد و به سمت اتاق درمان میرود.
درِاتاق شماره ۳ باز میشود و دختر بچهای حدودا ۱۰_۱۱ ساله با یک دفتر و قلم در دست از اتاق بیرون میآید. زن بلند قامت، مادرمحمدجواد و امیرمحمد میگوید: بچههابریم، زینب خانومم اومد.
زینب با موهایی روشن و بافته شده و چهرهای استخوانی و کتفهایی بیرون زده_ که از روی تیشرت سفیدش پیداست_ خم میشود و کولهاش را از روی صندلی بر میدارد. زن کمک میکند تا امیرمحمد کوله اش را روی شانهاش بیندازد.
محمد جواد با یک بسته بیسکویت سالن را به گَند کشیده. منشی با گوشه چشم نگاهی به کف سالن که پر از بیسکویت شده میاندازد و سرش را تکان میدهد. زن با گامهایی آهسته کشان کشان بچهها را بیرون میبرد. محمد جواد و امیرمحمد دوباره با هم گلاویز میشوند.
دو ماه بعد….
درِ اتاق شماره ۳ باز میشود و زینب با کیف و دفترش از اتاق بیرون میآید. امیرمحمد روی صندلی لم داده و گوشی در دست مشغول بازی است. زینب کنار برادرش مینشیند و نگاهش را به صفحه گوشی میدوزد.
درِ دستشویی باز میشود و زن در چهارچوب در ظاهر. چادرش کنار رفته؛ لباس بلند سبزرنگ پوشیده و شکم برآمدهاش توجهم را جلب میکند. منشی لبخندی میزند و رو به زن میگوید: چه قدر دیگه مونده؟
زن دستی روی شکمش میکشد و میگوید: دو ماه دیگه.
منشی میپرسد: پسره؟
زن با لبخند جواب میدهد؟ بله.
چادرش را روی سرش مرتب میکند و ادامه میدهد: دیگه نمیتونم بچهها رو بیارم.
منشی میگوید: پدرشون نمیتونه بیارشون؟
زن سرش را به علامت منفی بالا میبرد.
محمد جواد کفشهایش را در دست گرفته و از اتاق درمان بیرون میآید و شروع به دیدون میکند. منشی تذکر میدهد. ندوو!
چهرهی زن از دوماه پیش رنگ پریدهتر و خستهتر است. زیر چشمانش گود افتاده.
مادر و سه فرزندش آمادهی رفتن میشوند. پسرها چادر مادر را میکِشند و التماس کنان میخواهند به پارک بروند و سوار سرسره شوند. زینب کلافه است. کولهاش را روی شانهاش مرتب میکند، اخمکرده و دست به سینه به دیوار تکیه میدهد. زن از سر و صدای بچهها بیحوصله شده، پسرها میخواهند به پارک بروند. زن مثل وهم زدهها فقط نگاهشان می کند. هیچی نمیگوید. پسرها همچنان به مادر التماس میکنند. زن سکوت کرده و خستهتر از همیشه سلانه سلانه از قاب در بیرون میرود. پسرها با هم گلاویز میشوند زینب آنها را کشان کشان با خود به بیرون از کلینیک میبرد.
ثبت ديدگاه