تجربهنگاری| ملاقات با کودک درون
و کیست که بتواند این چنین ژرف تو را به درون ببرد تا با خویش ملاقات کنی و قطرهقطره آگاهت کند، چنانکه با حیرت به زندگی بنگری! آیا تا به حال عشقی چنان وسیع و عمیق را تجربه کرده بودی؟ _ نه! لبخندی به پهنای صورتم ساعتهاست که بر چهرهام جا خوش کرده، میبینم! حقیقت دیدنیست و شگفت! پروردگارم، سپاس.
به مناسبت پنجمین سال افتتاح وبسایتم (شجاعت میخواهد…)
به نظر من پی بردن و اعتراف به این مسئله که تمام مسیر رو اشتباه اومدم و بخوام همه چیز رو رها کنم یک شجاعت بزرگ میخواد. اینکه بیش از پنج ساله که در این سایت مینویسم و تازه فهمیدم هر چه نوشتم، برداشتم از آموزههای معلمهای توسعهفردی یا کتاب بوده! شاید بگید اول کار همه همینطورن! میدونم که آدم کمکم توی مسیر یاد میگیره و رشد میکنه؛ اما الان دلم […]
ملاقات با کودک درون (تجربهنگاری)
میبینمش! لبخند میزند. دستم را میگیرد و کنار ساحل قدم میزنیم. او کودکیام است. دوسه قدم جلوتر میرود و من به دنبالش! گاهی میپرسم و او پاسخی میدهد، حقیقت را نشانم میدهد، حقیقت دیدنیست. در آغوش میگیرمش! موهایش بوی کاج میدهد. موجهای خروشان به ساحل برخورد میکنند، نسیم لطیف و مواج موهایمان را نوازش میکند. لبخند میزنم، او نیز؛ به دوردستها اشاره میکند و باز از حقیقت میگوید. میبینم و میشنوم. […]
من اویم؛ و او من است.
هوا گرگ و میش بود. او طلبیدم و من نیز او را طلب میکردم. شمعی روشن کردم، کاسهی آبی مقابلم بود و مُشتی خاک؛ نسیمی از لای پنجره به درون خزید. لباس بلند و سفیدی بر تن کردم و نشستم؛ کمی بعد دیدمش! من اویم و او من است. چهرهبه چهرهی هم، گاهی دست در دست هم! او مرا میشنود و من او را … وعدهی ما هر روز ساعتی قبل […]
آدم امنِ برای دیگران !
سوالش را در یک ویس پرسید: نذر کردهام تا آخر تابستان خانه بخرم. نذرم را اول ادا کنم یا بعد از خرید خانه؟! نمیدانم چرا دلم نمیخواست به این سوال پاسخ بدهم. چون اصلا به این جور نذرها اعتقادی ندارم. دو روز جوابش را ندادم. اما بعد حس کردم، بی احترامی است؛ بعد از دو روز به خاطر تاخیر در پاسخش عذرخواهی کردم و جوابم را فرستادم. به او نگفتم اول […]
فصل جدیدی از زندگی
میگذرند این روزهای عجیب! میگذرند. سنگین، نفسگیر و شگفت انگیزاند، اما گذرا! شگفت انگیز از این نظر که انگار وارد یک بازی شدهایم، انگار نیرویی با آوردن اتفاقات عجیب و غریب به زندگیمان ما را از هر حرکت اضافهای باز میدارد. گویی میگوید: اینهمه عجله و سرعت برای چیست؟! همینجا بمان! بمان! دو ماهی میشود که تمام روزهایم با آنجلا پرشده! آماده کردن غذای مخصوص گربه، نظافت روزانهی خانه و […]
هیچ ملاقات و هیچ اتفاقی تصادفی نیست.
آنچه از خودشناسی آموختهام: ۱. هیچ استادی، هیچ کتابی و هیچ معلمی و هیچ دوستی نمیتواند به اندازهی تنها شدن با خویشتنِ خویش به ما درسی بیاموزد و آگاهیمان را گسترش دهد. ۲. روابطی که درطول زندگیمان تجربه میکنیم، همگی حاوی پیامی برای ما هستند، پیامی از سوی نیروی برتر، پیامی از سوی پروردگارمان. ۳. ما چیزی از دست نمیدهیم، اگر دچار فقدان شدیم اتفاقی نیست، نیروی برتر با آوردن فقدانها […]
در مسیر عشق
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده در شـب ظـلـمــانی ام، مـاه نــشـانـم بـده يوسـف مصری ز چـاه، گـشت چنـان پادشـاه گـر کـه طـريـق ايـن بُـوَد، چـاه نـشـانـم بـده رهرو مسیر عشق تسلیم است. همسفرم گفت: میخواهم حق انتخاب داشته باشم. گفتم: وقتی قدم در این راه گذاشتی باید به او اعتماد کنی. بسپار به خودش. بهترینها را برایت رقم میزند. سکوت کرد. بعد گفت: حرفهایت درست است، قبول […]
خوشحالی چیست؟ آیا باید خوشحالی را به دست بیاورم؟
سالها پیش گمان میکردم خوشحالی نسبت مستقیمی با داشتن و بهدستآوردن دارد. من چیزهای زیادی داشتم و هر چه میخواستم در کمترین زمان به دست میآوردم اما همیشه یک جای کار میلنگید؛ من احساس خوبی نداشتم، بهتر بگویم عمر خوشحالیام کوتاه بود. آن روزها عدم رضایتم از زندگی را در دیگران و روابطم میدیدم. نگاه سطحی من به زندگی باعث شد همان سرسوزن خوشحالی هم کمکم از بین برود. من مانده […]
الهی به وقت تو نه به وقت من…
الهی به تو و زمان بندیات ایمان دارم؛ آگاهم که نیاز به صبوری بیشتری دارم و تو امروز با آزمون صبر و بردباری مرا برای دریافت موهبتهای بزرگتری آماده میکنی. این سخن از مولانا همچون نوری گرم و درخشان قلبم را آرام و سرزنده میکند؛ اگر خواستهات برآورده شود به دنبال یک خیر باش، اگر برآورده نشود به دنبال هزاران خیر در آن باش! در حین نوشتن سطرهای اول یاد ترس […]
منِ امروز کاملن متفاوت
میگویند: بدن ما هر چند سال یک بار کاملن نو میشود. تقریبا در همهی قسمتهای بدن، سلولهای فرسوده دائما میمیرند و جایشان را به سلولهای جدید میدهند. یعنی پس از مدتی همهی سلولها نو میشوند. آیا منِ امروز همان منِ هفت سال قبل است؟ نیازی ندارم زیاد فکر کنم تا پاسخ این سوال را بدهم. خیر، منِ امروز بسیار متفاوت است. من او نیستم. من، آن منِ چند سالِ قبل نیستم. […]
ساعت عاشقی
دلم میخواهد در این ساعت در این لحظه حسم را ظریف و هنرمندانه توصیف کنم. زیبا، همچون نتهای رقصان موسیقی که نه تنها به گوش بلکه به جان بنشینند. دوست دارم هر نفس را به واژه تبدیل کنم، واژههایی شفاف و گیرا که خواننده حظ کند؛ اما اما اما به نظرم زیباترین، ملموسترین و درخشانترین واژهها هم برای توصیف حس درونیام کافی نیستند! روزهایم سرشارند از دغدغهها و من عجیب آرامم. […]
بُرشی از زندگی|روزهسکوت| مادریکردن| عجب موفقیتی!
یک روزهی سکوت گرفتهام. ساعت زیادی از روز را در سکوت کامل به سر میبرم. امروز در یک گروه واتساپی خانوادگی روی یک تصویر چند ساعتی چت و خنده و عقاید رنگارنگ رد و بدل شد. همه نظر میدادند و من تماشا میکردم. روزهای قبل هم همینطور بود. تصاویر و پستهایی از اتفاقات روز در گروه منتشر میکردند و نظر میدادند و من مشاهده میکردم. بینظربودن و تماشا کردن هر از […]
زندگی از زوایای مختلف
شاید کمی عجیب باشد اما این تجربه من است؛ در جمع افرادی هستم که در کشور دیگری زندگی میکنند و بزرگترین دغدغهشان این است که آخر هفته در کدام رستوران یا کافیشاپ دور هم جمع شوند! از صبح که از خواب بیدار میشوند تا شب که سرشان را روی بالش میگذرانند، دغدغهشان همین چیزهاست: رفتن به فروشگاههای مواد غذایی، انتخاب رنگ مو، سِت کردن لباس و کیف و کفش و تست […]