چگونه خود را شناختم؟

هر روز که می‌گذرد، هر روز که تجربه‌ای جدید به زندگی‌ام اضافه می‌شود بیشتر از پیش می‌فهمم باید آهسته‌تر زندگی کنم. گویی روی تردمیل زندگی می‌دوم. باید زمانهای بیشتری با خودم خلوت کنم، آهسته‌تر چای بنوشم. چشمانم را ببندم و به صدای طبیعت گوش دهم. کمی آرام‌تر قدم بردارم. توقف کنم، زندگی را جرعه جرعه و با عشق مزه‌مزه کنم و بنگرم به اطرافم؛ به هر آنچه دیدنی‌ست بنگرم و بمانم و تجربه کنم و یاد بگیرم.

همیشه می‌ترسم. از دیر رسیدن، از نشدن، از به بن‌بست خوردن. از جواب منفی شنیدن و راهی نیافتن.

کل زندگی‌ام را که بررسی می‌کنم می‌بینم همیشه ترسیده‌ام. به بدترین اتفاقات و بدترین چیزها فکر کرده‌ام و مضطرب شده‌ام.‌ اضطراب اگر چندین ره‌آورد برایم داشته، یکی از آنها کنترل کردن اوضاع و شرایط است.

من تبدیل به یک کنترلگر شده‌ام. مغزم همیشه آماده‌ی دریافت خطرات است. منتظر خطرم.‌

هر چه بیشتر ‌کنترل می‌کنم بیشتر مضطرب می‌شوم، زیرا بعضی مسائل و نتایج‌شان از کنترل من خارج هستند و همین سبب اضطراب بیشتر می‌شود.

وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم پر از ضعفم. می‌پذیرم و سعی می‌کنم راهی بیابم تا خودم را بهبود دهم، هر روشی که لازم باشد امتحان می‌کنم برای تغییر، بهترشدن و ارتقا یافتن.‌

آسان نیست. گاهی ناامید می‌شوم، گوشه‌ای می‌نشینم و به خودم فکر می‌کنم، باید کاری انجام دهم. لیستی می‌نویسم و چند سطر دفتر را سیاه می‌کنم. از نوشتن و برنامه‌ریزی و انجام دادن کارها حس خوبی می‌گیرم.

امروز با شیوا حرف زدم. از اینکه می‌دید انجام کارهای مهم را به تعویق نمی‌اندازم و در اغلب امور فعال هستم مرا تشویق کرد.

اگر ضعف‌های زیادی دارم اما خودم را آدم عملگرایی می‌دانم. برای تغییر وضعیتم برای زندگی برای بهبودی برای هر چیزی که به رشد و آگاهی‌ام اضافه می‌کند، تعلل نمی‌کنم. به سرعت انجامش می‌دهم و تا دریافت نتیجه ادامه می‌دهم. شاید اگر بخواهم دو مورد از ویژگی‌های شخصی‌ام بگویم عملگرایی و استمرار از ویژگی‌های برجسته‌ی شخصی‌ام هستند.

هیچگاه از زدن به دل ترسها فرار نکرده‌ام. روزهایی بوده که اضطراب سراسر وجودم را لرزانده و نفسم از ترس به سختی بالا می‌آمده و از درد معده به ستوه آمده بودم اما جلو رفتم و کارم را به هر نحوی که در توانم بوده انجام دادم.

پس از آن احساسی که در من شکل گرفت اعتماد به خود و شناخت توانایی‌ام بود.

اعتماد بنفس حاصل ورود به ناشناخته‌ها و تجربه‌های جدید است.

سپس حسی غنی‌ در من رشد کرد. حسی که می‌گفت ارزش خود را بیشتر بدان زیرا تو توانمندی‌های بسیاری داری. با هر قدم به سوی تجربیات جدید و انجام دادن چالشهای ناشناخته‌ این حس غنی در من تثبیت شد و ادامه دادم.

عزت‌نفس حاصل شناخت توانمندی‌ها و ارزش گذاشتن بر خود و توانایی‌هایم است.‌

خودشناسی امروز برایم یک ضرورت است. هنوز در مسیرم و مشغول یادگیری، اندیشیدن، نوشتن، سعی و خطا و باز هم یادگیری.

پروردگارم را سپاس می‌گویم که روزی مرا در چاه نادانی و ناآگاهی انداخت و زمان داد تا ته چاه بنشینم و بیندیشم. سپس راهها، آموزشها و آدمهایی برایم فرستاد تا ذره ذره مرا از ته چاه بیرون بکشند و به توسعه و آگاهی‌ام کمک کنند.

من آدم خوشبختی هستم. با تجربیات تلخ و شیرین.‌ اگر به روی تجربیات مختلف آغوش باز نکنم، هیچ یادگیری و رشدی امکان پذیر نیست. هر تجربه‌ای چه خوب و چه بد با خود درسی به همراه دارد.‌

تجربه‌‌ی خوب خاطره می‌شود و تجربه‌ی تلخ درس؛ درسها را بگیر و رشد کن. تا نشکنی بزرگ نمی‌شوی.