امروز از خودم یک سوال پرسیدم.
پرسیدم: پنج سال پیش همین موقع( پاییز سال ۹۹) توی چه حال هوایی بودی؟ زندگی چطور پیش میرفت؟ دغدغهی اون روزهات رو یادت هست؟
بعد، چشمامو بستم و…
این پنج سال مثل تصاویر یک فیلم از جلوی چشمام رد شدند.
یاد روزهایی افتادم که چقدر ذهنم درگیر مسئلهای بود که به نظر غیرقابلحل میومد؛ اما الان حل شده.
روزهای خاکستریِ سرد و بیروح، روزهای آفتابی پر از امید پر از تلاش پر از برنامهریزی.
امروز با شیوا حرف زدم.
شیوا میگه: همه چی یا درسته یا درست میشه!
دوباره از خودم پرسیدم: پنج سال بعد میخوای کجا باشی؟
بعد کلی برنامه که برای خودم نوشته بودم، توی ذهنم قطار شدند. با خودم گفتم: خب حالا برای اینکه به این چیزایی که نوشتی برسی باید چه کارهایی انجام بدی، چه چیزایی باید تغییر بکنه؟! چه برنامههایی داری؟
زندگی همینه، از این چالش به چالشی دیگه، از این هدف به هدفی دیگه و انتظار انتظار انتظار… برای نتیجه.
به قول شیوا، زندگی همینه ما آدمها همیشه در حال انتظاریم؛ برای همه چی، برای خواستههامون، برای رسیدن، برای هر چیزی که در ذهنمون برنامهریزی میکنیم و تصمیمات جدید میگیریم باید منتظر بمونیم.
انتظار کلافهام میکنه، چارهای نیست، بازم صبر میکنم. به قول شیوا، درست میشه.