خانه۱۳۹۹-۵-۵ ۱۷:۴۲:۵۸ +۰۰:۰۰

داستان دنباله دار|باغ سیب-قسمت آخر-

https://bitakeyhani.com ادامه ی قسمت قبل در سکوت و تاریکی شب به باغ خیره می شوم.طنین صدها سوال در سرم می پیچد . حس می کنم در این سالها یک تکه خمیر بوده ام در دست روزگار. زندگی خوب وَرزم داد. حالا می گوید آماده باش. می گوید قوی تر شده ای. راستی قوی تر شده ام ؟! چه کاری از دست من ساخته است به جز نگهداری از خواهر و برادرم؟ [...]

اسفند ۲۲ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

داستان دنباله دار|باغ سیب-قسمت ششم-

 دنباله ی قسمت قبل می خواهم منطقی باشم و منطقی با تو حرف بزنم. جان من ! کسی در این خانه از آمدن تو خوشحال نمی شود. برای چه اصرار داری این دنیا را ببینی؟ ببین !خوب نگاه کن! مرا ببین!  هنوز آرزوهای زیادی در سر دارم .هنوز دنیا را خوب نمی شناسم. خودم را نمی شناسم. آدمها را خوب نمی شناسم. هزار نقشه در سر دارم،منتظرم خواهرها وبرادرم بزرگتر شوند [...]

اسفند ۲۱ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

داستان دنباله دار|باغ سیب-قسمت پنجم-

دنباله ی قسمت قبل من شبیه رباتی شده ام که هرروز صبح زود با صدای گریه های آرزو از خواب برمی خیزد. چشمهایم کاملا باز نیست،به آشپزخانه می روم و آب جوشیده ی سرد شده را در شیشه می ریزم ،شیر خشک  به آب اضافه می کنم ،همانطور که چشمهایم بسته ،خواب آلود شیشه راتکان می دهم و دوباره به اتاق برمی گردم .شیشه ی شیر را در دهان آرزو می [...]

اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

داستان دنباله دار|باغ سیب-قسمت چهارم-

داستان دنباله دار |باغ سیب-قسمت چهارم-https://bitakeyhani.com دنباله ی قسمت قبل ثریا حال و روز خوبی ندارد. بعضی روزها صدایش را می شنوم، با خودش حرف می زند. به بابا بد وبیراه می گوید، به گریه های آرزو بی توجه است. آروز گریه می کند،ثریا با بی تفاوتی نگاهش می کندگویی او را نمی شناسد و صدایش را نمی شنود. دیشب پروانه گفت از نگاههای ثریا می ترسد می گفت انگار از [...]

اسفند ۱۸ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

داستان دنباله دار|باغ سیب-قسمت سوم-

باغ سیب-قسمت سوم-https://bitakeyhani.com  دنباله ی قسمت دوم یکی از روزها بعد از تعطیل شدن مدرسه به دنبال پروانه رفتم. همیشه کنارِ درِ بزرگ مدرسه منتظرم می ایستاد ولی آنروز جلوی در ندیدمش. دلشوره گرفتم. هراسان به داخل حیاط رفتم. روی یک صندلی گوشه ی حیاط نشسته بود و ناظم مدرسه کنارش بود. با دیدن من پروانه بلند شد و ایستاد. چشمهایش متورم و قرمز بودند. ناظم گفت :" تب کرده .حتما [...]

اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

داستان دنباله دار|باغ سیب-قسمت دوم-

https://bitakeyhani.com دنباله ی قسمت قبل شش ماه بعد منوعلی عقد کردیم. عمه اصرار داشت زود عروسی کنیم و برویم سر خانه و زندگی مان. اما من قبول نکردم  و بابا هم می گفت حالا زود است. ازدواج را به دو-سه سال بعد موکول کردیم.صبح ها منو پروانه به مدرسه می رفتیم و وقتی برمی گشتیم ثریا وسایل و مواد غذایی را روی کابینت آشپزخانه گذاشته بود تا من آشپزی کنم. می [...]

اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

داستان دنباله دار|باغ سیب-قسمت اول-

داستان کوتاه|باغ سیبhttps://bitakeyhani.com کتری را پُر از آب کردم و روی اجاق گذاشتم .پروانه لنگه ی در چوبی آشپزخانه را باز کرد و با هیجان گفت :" داره میزاد." زیرکتری را کم کردم و دستهایم را با گوشۀ پیراهنم پاک کردم و دنبال پروانه به ته باغ رفتم. بابا روی تخت چوبی پشتِ درِ اتاقِ کوچکِ ته باغ نشسته بود و دستهایش را به هم می مالید.صدای جیغ های ثریا از [...]

اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

این روزهای ما…

این روزهای ما|bitakyhani.com این روزها که به اجبار خانه نشین شده ایم به کسانی فکر می کنم که در حبس هستند. کتاب می خوانم. می نویسم. در شبکه های اجتماعی پرسه می زنم ، جسم من در حال استراحت است و ذهنم خسته ،حس می کنم یک چیزی کم است.کلافه ام. با خود می گویم :"اینهمه کتاب ،اینهمه سرگرمی و مهم تر از همه گفتگو کردن با اطرافیان ؛اما باز یک [...]

اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۸|دلنوشته, یادداشت روز|بدون دیگاه

اگرقصه ای برای گفتن نداری،برای چی زنده ای ؟

اگر قصه ای برای گفتن نداری |bitakeyhani.com اگر قصه ای برای گفتن نداری ، برای چی زنده ای ؟    -داستایوفسکی- شاید ما فکر کنیم قصه ها تنها برای این نوشته میشوند که ما را سرگرم کنند و اوقات فراغت ما را پُر کنند.گاهی از خودم میپرسم:"آیا این زندگیست که باعث جاودانگی قصه ها شده یا قصه ها هستند که باعث دوام زندگی میشوند؟" من فکر میکنم قصه ها بوجود آمده [...]

اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۸|یادداشت روز|بدون دیگاه

زندگی و معنای زندگی

زندگی و معنای زندگی|bitakeyhani.com زندگی را می توان به تکه پارچه ای گلدوزی شده تشبیه کرد هرکس در نیمه ی نخست عمر، به تماشای رویه ی آن می نشیند و در نیمه ی دوم ، پشت آن را می نگرد. پشتش چندان زیبا نیست ولی آموزنده تر است.زیرا بیننده را قادر می سازد ببیند که چگونه رشته های نخ به هم پیوسته اند.        -شوپنهاور- هر کسی زندگی را [...]

اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۸|توسعه ی فردی|بدون دیگاه

چرا ما سبز نشویم ؟

چرا ما سبز نشویم ؟|bitakeyhani.com امروز در گوشه ای از تراس خانه پشت دو گلدان بزرگِ سفالیِ خالی چشمم به گلدان کوچکی افتاد که سال گذشته دو روز مانده به تحویل سال نو آن را خریده بودم. گلدان کوچکی که وقتی آن را دیدم دلم برایش غش رفت .یک شاخه سنبل بنفش در خاک آن روییده بود. گلفروش گفته بود که پیاز سنبل هر سال دم دمای عید گل می دهد. [...]

اسفند ۹ام, ۱۳۹۸|توسعه ی فردی, یادداشت روز|بدون دیگاه

داستان کوتاه|چه روزقشنگی!-قسمت دوم-

ادامه ی قسمت اول  یاسمین میز شام را چید . رُزهای قرمز را روی میز گذاشت و دو شمع روشن کرد. مهرداد با دیدن غذای مورد علاقه اش، باقالی پلو با ماهیچه هیجان زده شد. در حین خوردن غذا چندین بار از دستپخت یاسمین تعریف کرد. یاسمین آرام بود و زیاد حرف نمی زد. مهرداد از خودش ،زندگی اش ،کارش و دوستانش برای یاسمین حرف می زد. وقتی میز شام را [...]

اسفند ۸ام, ۱۳۹۸|داستان|بدون دیگاه

داستان کوتاه|چه روز قشنگی!-قسمت اول-

داستان کوتاه|چه روز قشنگی_قسمت اول-bitakeyhani.com یاسمین پرده ی حریر آبی رنگ را کنار زد و گفت:" چه روز قشنگی!" آفتاب به اتاق دوید و بر موهای مشکی یاسمین نشست.  یک روزِ جدید آغاز شده بود. زندگی برای یاسمین رنگ و بوی دیگری داشت. صدای زنگ او را به جلوی در کشاند. مهرداد بود،برادرش . در یک دستش چمدان و در دست دیگرش چند شاخه رُز قرمز بود.یاسمین او را در آغوش [...]

اسفند ۷ام, ۱۳۹۸|داستان|2 ديدگاه