صدای بوق قطار درگوشش پیچید تکانی خورد ،تپش قلبش بالا رفت. چشمهایش را باز کرد. نور آفتاب از کنار پرده‌ی مخمل بنفش مستقیم توی چشمش فرو رفت. صاف سر جایش نشست .ساعت کنار تخت را برداشت و چند بار پلک هایش را باز و بسته کرد. ساعت را به گوشه‌ای پرت کرد. دوباره خواب رفته بود. دیرش شده بود.

باعجله از دستشویی بیرون آمد و در چند ثانیه لباس‌هایش را پوشید. دکمه‌های مانتو را بالاو پایین بسته‌ بود. توی آسانسور دکمه‌ها را باز کرد و دوباره بست. از آسانسور بیرون آمد و با عجله به سوی ماشین رفت سوار شد و استارت زد. ماشین روشن نمیشد. ضربه‌ای محکم روی فرمان کوبید. دوباره استارت زد .یادش آمد دیشب مهردادگفته بود ماشین بنزین ندارد.

 

کیفش را روی شانه انداخت و طول کوچه را دوید با خود فکر کرد بهتر است تاکسی دربست کند تا سریع‌تر برسد.

از تاکسی پیاده شد. سه اسکناس ده هزارتومانی روی صندلی کنار راننده انداخت و به طرف در ورودی شرکت دوید. به دربانی که کنار در ایستاده بود نگاه کرد و نفس زنان سری تکان داد. دربان نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و سری تکان داد. مقابل آینه‌ی آسانسور نگاهی به خودش انداخت .لبهایش سفید و صورتش بی‌روح بود.پلک‌هایش متورم بودند. بس که دویده بود دهانش خشک شده بود . احساس گرسنگی می‌کرد .خداخدا می‌کرد با رییس در راهرو روبرو نشود. درِ آسانسور باز شد و چهره‌ی رییس را مقابلش دید. یکه خورد و با دستپاچگی سلام کرد. رییس هم سلام کرد و نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت و گفت: خانم شکوهی دوباره که دیر اومدید؟!

سرش را پایین انداخت و گفت: متاسفم،ساعت زنگ نخورد. رییس آهی کشید و گفت: من باید برم به جلسه برسم.بعد که برگشتم خبرتون می‌کنم بیاید به اتاقم کارتون دارم.

تپش قلبش بالا رفت. صورت و بدنش گُر گرفت. ایستاد و رییس را دید که وارد آسانسور شد. در آسانسور بسته شد. همانجا ایستاد و به در ِبسته‌ی آسانسور زُل زد. به اتاقش رسید .در زد و وارد شد. سارا که مشغول تایپ کردن بود سرش را بلند کرد و نگاهی به او انداخت. با لبخند گفت : سلام. چه عجب گفتم شاید امروز نیای .ساعت نزدیکه دهه. کیفش را توی کمد گذاشت و پشت میزش نشست و لپتاپ را روشن کرد.

سارا از جایش بلند شد و از توی کمد یک لیوان در آورد. فلاسک را برداشت و یک لیوان چای ریخت .یک بسته بیسکوییت از توی کیفش در آورد و توی بشقاب کنار چای گذاشت ؛گفت : حالا چرا اینقدر رنگت پریده؟ از قیافه‌ت مشخصه صبحونه نخوردی. بخور سرحال میشی.

شیفته در حالی که سرش توی لپتاپ بود تشکر کرد.

سارا گفت: دیروز چی شد؟

شیفته بدون اینکه نگاهش کند گفت : تمام شد. سارا به او زُل زد و گفت : همین ! خب تعریف کن.

در چشمها و صورت شیفته به جز خستگی هیچ حس خاصی دیده نمی‌شد.

سارا آهی کشید و به طرف میز کارش رفت.

دو ساعت بعد شیفته پشت در اتاق رییس بود. در زد و صدای رییس را شنید که گفت :بیا تو. شیفته وارد شد و سلام کرد. رییس در حالی که تلفن در دستش بود کنار پنجره ایستاده بود. به صندلی اشاره کرد .شیفته روی صندلی نشست. با خودش فکر می‌کرد احتمالا رییس کمی تذکر می‌دهد،نمی دانم شاید هم برگه‌ی اخراج را بدهد دستم.

شیفته به گلدان پیچک گوشه‌ی اتاق خیره شد. تلفن قطع شد.رییس پشت میز کارش نشست و گفت : خانم شکوهی خوبید؟ شیفته کمی جابجا شد و گفت: ممنونم، خوبم.

رییس گفت : اما اینطور بنظر نمیاد. ظاهرتون نشون نمیده. من الان داشتم ساعتهای ورود و خروج شما به شرکت رو چک میکردم. در دوماه گذشته ،شما بیشتر روزها با تاخیر اومدید سرکار . زیاد مرخصی ساعتی می‌گیری. می‌تونم دلیلش رو بدونم؟

شیفته کمی مکث کرد و در چشمهای رییسش نگاه کرد وگفت :بله در دوماه گذشته درگیر حل شدن موضوعی بودم. مکث کرد. رییس نگاهش می‌کرد .منتظر بود شیفته ادامه دهد. آب دهانش را قورت داد و گفت: من دیروز از همسرم جدا شدم.

رییس آهی کشید وگفت : خب، حتما زندگی براتون خیلی سخت بوده که انتخاب کردی جدا بشی. امیدوارم از این به بعد با تاخیر سر کار نیایید و منظم‌تر باشید. درضمن این آخرین فرصتی بود که دادم. بفرمایید سر کارتون.

ساعت حدود ۵ عصر بود که به خانه رسید،کلید را در قفل چرخاند و وارد شد. به محض ورود چشمش به پیراهن مهرداد افتاد که به پشتی صندلی آویزان بود. جلو رفت و پیراهن برداشت و نگاه کرد. سرش را چرخاند و اطراف را نگاه کرد. آهسته به اتاق رفت .مهرداد روی تخت خوابیده بود. لامپ را روشن کرد و با عصبانیت فریاد کشید:”اینجا چه غلطی می‌کنی؟”

مهرداد مثل برق از جا پرید. رکابی تنش بود و کمربندش را باز کرده بود. صاف نشست و به صورت خشمگین و چشمان درشت شده‌ی شیفته زُل زد.

شیفته فریاد کشید:” برو بیرون. من دیروز کلیدا رو ازت گرفتم. رفتی از روش درست کردی؟ برو بیرون.”

مهرداد از اتاق بیرون رفت و پیراهنش را برداشت و پوشید. شیفته گفت:”کلید توبده به من.”

مهرداد دست در جیبش کرد و کلید را روی میز گذاشت. گفت:” من جایی ندارم شب برم بخوابم.” شیفته گفت :” به من ربطی نداره، برو خونه پدرت.”

مهرداد گفت :” به اونا نگفتم ،جدا شدیم، نمیخوام کسی بدونه.”

شیفته از توی یخچال یک بطری آب در آورد و در لیوان ریخت ؛گفت:”آخرش چی؟ باید بفهمن دیگه؟ ” مهرداد مقابل شیفته ایستاد و گفت:” بذار شبا بیام خونه بخوابم بهت قول میدم سر یک هفته خونه اجاره می‌کنم از اینجا میرم.”

شیفته روی صندلی نشست و دستانش را زیر چانه اش گذاشت و گفت :” فقط یک هفته، در ضمن شبا باید روی مبل بخوابی.” مهرداد لبخند کمرنگی زد و گفت :” باشه.”

صبح زود با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. ساعت یک ربع به شش بود. از اتاق بیرون آمد .مهرداد روی کاناپه خواب بود. به آشپزخانه رفت و کتری را روی اجاق گذاشت .صدای خُرو پُف مهرداد در هال می‌پیچید.

 

****

پشت میز کارش نشست. سارا هنوز نیامده بود. امروز یک ربع زودتر از شروع ساعت کاری رسید. قلم و کاغذی کنار دستش بود. روی کاغذ چند خط کج و راست و اشکال نامنظمی کشید. روزی که برگه‌های طلاق را امضا می‌کرد احساس رهایی میکرد. چقدر از اینکه به این زندگی پُر از تنش و نگرانی پایان داده بود ،خوشحال بود. اما این حس فقط یک روز طول کشید، حالا دیگر بحث‌های مداوم و دعواهای کِش دار در کار نبود،اما آن حس رهایی کم کم پر کشیده بود و جایش را به سردرگمی و گیجی داده بود.

 

ادامه دارد…

 

 

 

مطالب بیشتر: 

داستان‌های کوتاه