چرا به این موضوع می پردازم ؟

 

روزهای پایانی سال۹۸:

اواخر بهمن ماه سال ۹۸ بود که تصمیم گرفتم به یک مرکز مشاوره جهت کمک گرفتن درباره ی مسائلی که سالها آزارم می داد،مراجعه کنم.

چیزی که ذهن مرا درگیر کرده بود ،سوالاتی بود که همواره با آنها روبرو می شدم.

من بارها در شرایطی قرار گرفته بودم که احساس بی ارزشی می کردم.

تاحدودی می دانستم منشاء این حس از کجاست اما بنظرم دلایلم کافی نبود ؛من به دنبال ریشه ی مشکلم بودم.

کودکی:

فقط یکماه مانده بود تا کلاس اول دبستان را به پایان برسانم که پدرم در اثر تصادف فوت کرد.

پس از آن به منزل مادربزرگ مادری ام نقل مکان کردیم. مادر بزرگم با چهار دایی مجردم زندگی میکرد و ما هم به آنها اضافه شدیم.

در دوران دبستان دانش آموز درسخوانی بودم ،اما توانایی من در یادگیری ریاضی کمتر بود.

نمره ی کمترازهفده برای مادرم ضعف بزرگی محسوب می شد چون من در مدرسه ای درس می خواندم که مادرم یکی از معلمان با تجربه ی آن مدرسه بود.

روزهای پایانی کلاس پنجم دبستان یکی از بدترین دوران زندگی من بود.با اینکه در مسابقات علمی بین مدارس رتبه ی دوم در مدرسه را کسب کردم اما امتحانات نهایی پایه پنجم باراسترس زیادی روی من داشت و ضعف من در ریاضی ، روش تدریس مادرم که همراه با تهدید بود بر اضطرابم می افزود و وجودم را دچار تزلزل می کرد. من احساس نا امنی می کردم .

ترس ها ،تهدید ها و تحقیرها همواره با من بود و من تاهمین چند ماه پیش آنها را با خودم حمل می کردم.

در اواخر دوران کودکی و اوایل نوجوانی ام من نقش ماساژور دایی های ورزشکارم را داشتم. شستن لباسها و جوراب های ورزشی که بوی گند عرق تن شان روی آنها مانده بود، آماده کردن نوشیدنی بعد از تمرین و راه وبیراه چای خوردنشان و پذیرایی مداوم از آنها یکی از مسئولیت های مهم من درسالهای اوایل نوجوانی بود.

نوجوانی:

دلم می خواست از آن خانه فرارکنم و به جایی بروم که هیچکس نباشد.

من نتوانستم آنطور که مادرم می خواهد درسخوان و کوشا باشم؛ زیرا صفت هایی که به من نسبت داده بود مانند مُهری بر ذهن من حک شده بود. من دقیقا چیزی شدم که مادرم مدام به من می گفت.بی خاصیت وبی ارزش .

اگر در درسی نمره کم می آوردم بدترین حرفها را می شنیدم ،احساس پوچی ،نا امنی  و بی ارزشی همواره با من بود.

در آن سالها دایی هایم یکی یکی ازدواج کردند و از آن خانه رفتند.

من به شدت به محبت نیاز داشتم و حتی یک نگاه از جنس مخالف این حس را در من به وجود می آورد که بالاخره یکی هست که به من توجه می کند.

اولین باری که پسری به من نزدیک شد و شروع به حرف زدن کرد شانزده سالم بود. آن زمان موبایل نبود و او نزدیک شد تا سر صحبت را باز کند و نظرم را برای آشنایی بیشتر بپرسد .

نگذاشتم حرفش تمام شود .بسرعت به خانه آمدم و موضوع را به مادرم گفتم .فکر می کنید عکس العملش چه بود ؟

هنوز حرفهایش یادم هست:”تو حتما کاری کردی که او به تونزدیک شود “و بعد سیلی از فحش و ناسزا به سویم روانه شد.

هیجده سالم بود که یکی از دایی هایم مرا به کناری کشید و گفت برادرهمسرش به من علاقه دارد و می خواهد اگر قبول کنیم به خواستگاری ام بیاید.

اولین چیزی که به ذهنم رسید کلمه ی فرصت بود. ازدواج فرصت خوبی برای فرار از آن خانه بود. فراراز آن خانه ،چیزی که سالها منتظرش بودم حالا میسر شده بود.چه بهتر که این فرار به واسطه ی ازدواج اتفاق می افتاد. برایم مهم نبود او چه عقایدی دارد ،چطور فکر می کند، کجا زندگی می کنیم، بدترین یا بهترین خصوصیات اخلاقی اش چیست . در آمدش چقدر است.نه، هیچ چیز مهم نبود .فقط می خواستم بروم وسریع قبول کردم.

 

ازدواج:

درنوزده سالگی عقد وکمی بعد ازدواج کردیم.ازدواج من برای مادرم شوک بزرگی بود. زیرا من باید به دانشگاه می رفتم نه خانه ی شوهر. اما دانشگاه رفتن پیش از استعداد، انگیزه و اشتیاق می خواهد، چیزهایی که درمن وجود نداشت.

برای من یک چیز مهم بود . دایی ام گفت او خودش تورا انتخاب کرده. پس یعنی من برای او دوست داشتنی هستم و همین برایم کافی بود.

ما ازدواج کردیم. فراز و نشیب های زیادی در زندگی تجربه کردیم ،سختی های زیادی را از سر گذراندیم ؛من با اینکه محبت و عشق را دررفتارهمسرم می دیدم اما هنوز ذهن ناپخته ای داشتم. اغلب احساس بی ارزشی می کردم و به دنبال توجه بیشتر بودم.دلم می خواست از همه جا و همه کس توجه بگیرم. آنقدر این حس بی ارزشی در من قوی بود که در ذهنم همسرم و خانواده اش را بسیار سخاوتمند و ایثارگر می دیدم.

زیرا آنها منِ بی ارزش را به عنوان عروسشان پذیرفته بودند.

بخاطر این احساس خود کم بینی و حس بی ارزش بودن در وجودم اگر ناملایمتی می دیدم،حرفی یا تمسخری می شنیدم، با لبخند و سکوت می گذشتم. من کاملا رام بودم.

در تمام آن سالها دست روی دست نگذاشتم و برای اینکه به دیگران نشان دهم من هم توانایی های زیادی دارم در اغلب کلاس های هنری(قلاب بافی،گلسازی، طراحی روی شیشه،یادگیری زبان انگلیسی،آموزش رانندگی و…) شرکت می کردم و در هر کاری مهارتم را می آزمودم.

من تصور می کردم خانواده ی همسرم از نظر فرهنگ و درک و شعور بسیار بالاتر از من هستند ،بنابراین هیچگاه نظر مخالفی نمی دادم. گاهی رفتارهایی مرا می آزرد اما چون احساس می کردم حتما لایق چنین رفتاری هستم سکوت می کردم و ناخودآگاه به آنها اجازه ی هر رفتاری را می دادم. همین مسئله باعث شد رنجش من از آدمها عمیق تر شود و چون خود را درحدی نمی دیدم که بخواهم اعتراض کنم ،همیشه سکوت می کردم.

 

مهاجرت:

مهاجرت از اهواز به تهران یکی از اتفاقات خوب زندگی من بود. دوری از همه ی بستگان و نزدیکان و فامیل یک خلاء در زندگی من به وجود آورد. این خلاء موجب یک تغییر بزرگ درمن شد.

من کما کان احساس بی ارزشی میکردم و می خواستم هرجور شده خودم را به مادرم و دیگران ثابت کنم.

 

نوشتن:

از کودکی می نوشتم. در نوجوانی داستانهای کوتاه و دلنوشته می نوشتم. اما آن داستانها و آن دلنوشته ها از نظر مادرم ارزشی نداشت. از نظر اوگرایش به سمت ادبیات مخصوص بچه تنبل ها بود .

نوشتن برای من راهی برای کاووش خود است. برای شناخت بیشتر خودم .مدتها بود داستانهای کوتاهی نوشته بودم ،داستانهایی که در آن شخصیت اصلی راهی به سوی رهایی و رستگاری می جوید. نشانه هایی از اعتماد بنفس ،خودباوری و رسیدن به معنا در اغلب داستانهایم آشکاراست.

در اینستاگرام چندین ناشرو کتابفروشی را دنبال می کردم . وقتی یکی از ناشرها در اینستاگرامش ویدیویی منتشر کرد و درباره ی چاپ کتاب توضیح داد ،تصمیم گرفتم داستانهایم را چاپ کنم.

پس از دادن داستانم برای چاپ از طرف ناشر به یک همایش دعوت شدم آنجا اساتید وافرادی که در حوزه ی نوشتن و نشرفعالیت داشتند سخنرانی کردند.

اولین بار شاهین کلانتری را در آن همایش دیدم. شاهین بهترین سخنران آن همایش بود.

هنوز کتابم از زیر چاپ در نیامده بود که با توجه به اصرارآقای کلانتری برای داشتن سایت تصمیم گرفتم سایتم را راه اندازی کنم.

 داستان سایت شخصی من :

من هیچ اطلاعی ازنحوه ی ساختن و راه اندازی سایت نداشتم. صفرِ صفر بودم. حتی طرز کار با لپتاپ هم برایم سخت بود. بنابراین با یکی از شرکتهای ساخت و طراحی  وبسایت تماس گرفتم.

با توجه به اینکه همیشه فکر می کردم من بی استعداد م و هوش پایینی دارم از آن آنها خواستم برایم یک وبسایت شیک وشکیل درست کنند و حاضر وآماده تحویل دهند اما، مبلغ را که پرسیدم،نگاهی به موجودی کارت بانکی ام انداختم و منصرف شدم.

پس تصمیم گرفتم دامنه و هاست را ازشرکت بخرم و بقیه کارها را خودم انجام دهم. سه روز و روزی چهار-پنج ساعت زمان گذاشتم ونشستم و یاد گرفتم. من با یک ششم هزینه ای که آن شرکت بابت ساخت و طراحی سایت گفته بود توانستم با سماجت در یادگیری خودم سایت را آماده کنم.

سه روز تمرین کردم. خودم را آزمودم ، خطا کردم، سرچ کردم و در نهایت در ۲۳ شهریور ۹۸ اولین پست را در دنیای بیکران اینترنت به اشتراک گذاشتم.

احساس می کردم قله ای را فتح کرده ام.به همسرم که سر کار بود تلفن کردم و گفتم بالاخره موفق شدم. در آن لحظات کلماتی را که از دهان مادرم خارج شده و در ذهنم حک شده بود ، ناچیز و کم اهمیت می دیدم.

روز بعد در مدرسه ی نویسندگی ثبت نام کردم و بعد تصمیم گرفتم هر روز سایت را به روز کنم.

روزهای اول نظم درنوشتن و هر روز سایت را بالا آوردن خیلی سخت بود. مطالبم ارزش خواندن نداشتند اما من به توصیه های استادم گوش می دادم و سعی میکردم هر روز چیزی بنویسم.

دوباره پاییز_ bitakeyhani.com

 

چاپ کتاب من:

دوباره اتفاق شگفت انگیزی در زندگی ام رقم خورد. کتابم چاپ شد.

در صفحه ی تقدیم ،کتابم را به مادرم تقدیم کردم زیرا معتقد بودم نوشتن کتاب یک حرکت رو به جلو و قوی و باارزش است. شاید با اینکار می خواستم خودم را به مادرم ثابت کنم. درست است که مادرم به خاطراز دست دادن پدرم در جوانی ضربه ی شدیدی خورده بود و رفتارهای پرخاشگرانه، خشن و عصبی اش نتایج خلاء ای بود که در زندگی داشت؛ با این همه من معتقدم او می خواست مرا مسئولیت پذیر بار بیاورد اما راهش را نمی دانست.

راستی، مادرم حتی یک صفحه از کتابم را نخواند. اما برای دوست و آشنا لینک سایتم را فرستاد.

 

هنوز مشکلم حل نشده بود:

تا بهمن ماه سال گذشته من هنوزهم فکر می کردم باید با یک مشاورو روانشناس حرف بزنم. زیرا هنوز مسائل حل نشده ای درونم بود که نمی دانستم چیست. من ریشه ی زود رنجی و حساس بودنم را نمی فهمیدم. من حسی خلاء ای که در وجودم ریشه دوانده بود را ،نمی فهمیدم.احساس خلاء و رنجی که درون من بود همواره آزارم می داد.

نمی دانستم چرا اغلب ازحرفها و برخی آدمها می رنجم.چرا احساس می کنم در مقایسه با افراد چیزی در من کم است .چرا به دنبال توجه و محبت می گردم.حس می کردم فردی بی چشم و رو وزیاده خواهم؛ و به دنبال آن احساس بی ارزشی در من شدت می گرفت.

زمانیکه تصمیم گرفتم به دنبال یک مشاورِ خوب بگردم موضوع شیوع کرونا پیش آمد و مجبور به قرنطینه شدیم

در روزهای قرنطینه تصمیم گرفتم در دوره ی  آنلاین پُرکاری و پولسازی شاهین کلانتری شرکت کنم ،اما فکر نمی کردم این دوره پاسخ تمام سوالات من و درمان زخمهای من از کودکی تا همین چند ماه گذشته باشد.قرنطینه ی کرونا فرصتی شد تا من خودم را بهتر بشناسم.

دردوره ی پرکاری وقتی موضوع نوشتن کتاب پیش آمد و قرار شد درباره ی یکی از مسائل حل نشده ی خودمان کتاب الکترونیکی بنویسیم دچار استرس شدم.موضوع کتاب من زود رنجی بود.نوشتن و پرسش و پاسخ از خودم درباره زود رنجی زیاد سخت نبود اما من نمی خواستم آن کتاب را ارائه کنم.

 

رسیدن به نقطه ی روشن :

یک روز نشستم وحدود سی _چهل سوال  نوشتم و به آنها پاسخ دادم .درمیانه ی پاسخ دادن فهمیدم که زود رنجی و رنجی که سالهاست همراه من است ریشه ای عمیق تر دارد.من به عزت نفس بسیار پایینِ خودم پی بردم.

سپس تصمیم گرفتم موضوع  «عزت نفس» را بعنوان موضوع تخصصی خودم برای ادامه ی راه نویسندگی و تولید محتوا انتخاب کنم.

حالا احساس می کنم این مسیری که انتخاب کرده ام درست ترین مسیر است.این روزها کمتر از گذشته احساس خلاء می کنم.حس می کنم عشق،همدلی و محبت بیشتری میان من همسر و دو فرزندم وجود دارد.این روزها زندگی معنای عمیق تری پیدا کرده ،من تمام سعی ام را بکار می برم که در این مسیر به شکوفایی برسم.احساس خلاء ای که سالها همراه من بود ،نداشتن عزت نفس بود. حالا می فهمم وظیفه ی من به دست آوردن و رشد دادن عزت نفس در«خودم» است.

 

روند رشد سایت من :

 

سایت من دوماه اول هیچ بازدیدی نداشت. تنها کسی که گاهی از سایت بازدید می کرد، همسرم بود. پس از دوماه لینک سایت را برای چند تا از دوستان و آشنایان فرستادم و بعد از حدود چهار ماه بازدید سایت بهتر شد.

چند وقت پیش برای ورود به سایت دچار مشکل شدم .با پشتیبانی تماس گرفتم و مشکلم را گفتم.گفتند بررسی می کنند و پاسخش را برایم می فرستند ،بعد به سرم زد اسم خودم را در گوگل سرچ کنم ببینم برای دیگران هم که می خواهند از سایت باز دید کنند اشکال در دیدن صفحه هست یا نه.

اسم و فامیلم را به فارسی در گوگل سرچ کردم دو سه تا لینک اول، مطالب سایتم بود لینک چهارم از یک سایت دیگر بود وقتی در جمله اول پست آن سایت اسم خودم را دیدم،کنجکاو شدم و وارد آن سایت شدم.

سایتِ محمد مهدی بود. یکی از کسانی که چند مرتبه ای برای من کامنت گذاشته بود و من با حوصله به او پاسخ داده بودم. محمد مهدی درآن پست مرا به عنوان شخصی که در زمینه محتوا فعال هستم و درباره کامنت هایی که در سایت من گذاشته نوشته بود. در واقع مطلب او درباره تاثیر کامنت گذاشتن و ساختن یک ارتباط موثر با کامنت بود.

او درسایتش از من اسم برده بود چون من به کامنتهای او با حوصله پاسخ می دادم. اگر پیشنهادی می داد و فکر می کردم درست است حرفش را تایید می کردم .من با تواضع و حوصله به کامنتها پاسخ می دهم و ارتباط موثر می سازم.

اوایل راه اندازی سایت چندین مطلب درباره ی نوشتن و مطالعه ی اثربخش نوشته بودم. نکته ی جالب توجه اینست که یکی از افرادی که به مطالعه و نوشتن علاقه دارد مطالب سایت مرا در صفحه و استوری اینستاگرامش پست می کند وقتی اسم مرا در پست ها تگ می کند متوجه می شوم. برای او هم کامنت گذاشتم و تشکر کردم. احترام و محبتی که برخی افراد به من دارند بسیار با ارزش است.

 

دوره ها ،کلاس ها،یادگیری و ارتباط:

شرکت در دوره ها و کلاسها باعث شد با اشخاص جدیدی آشنا شوم.افرادی که به دنبال تغییر، رشد و زندگی بهتر هستند. در اینستاگرام  افرادی را دنبال کنم که به نوعی به رشد و یادگیری من کمک می کنند.

از اشخاص و پیج هایی که فقط  درکارتبلیغ وغذا و زرق وبرق و تجملات هستند ،دوری می کنم.

اهل مُد نیستم ،برایم مهم نیست در مهمانی ها بقیه در باره ظاهر ولباسم چه قضاوتی کنند. یک لباس را تا جایی که حس خوبی به من بدهد و بشود از آن استفاده کرد بارها و بارها می پوشم. طرفدار سادگی هستم.

یکی از دوستانم در واتساپ گروهی ساخته؛ اعضای آن گروه خانمهایی هستند که علاقمند به مطالعه اند .در این گروه کتابهایی معرفی و رد و بدل می شود. دوستم کتابخانه ی شخصی نسبتا خوبی دارد و کتابهایش را در اختیاربقیه خانمها قرار می دهد. این جمع زنانی هستند که تمایل به رشد و زندگی بهتر دارند. دو هفته ای است که با هم تمرین نوشتن را آغاز کرده ایم. من در لابه لای نوشتن پیامهایی که نشانه ی همدلی ،عشق و ارزش دادن به خودمان است  رابرای آنها می فرستم. از اینکه می بینم با نوشتن و تمرین دادن و گفتن نکاتی که دردوره ها و کلاسها آموخته ام می توانم قدمی برای زنان سرزمینم بردارم احساس غرور می کنم.

وقتی آنها با فرستادن پیام از من تشکر و قدردانی می کنند و می گویند از کلام من تاثیر می گیرند به خودم افتخار می کنم.این روزها احساس ارزشمند بودن می کنم.

 

 

 چرا به این موضوع پرداختم:      

من همیشه به دنبال تغییر، رشد و تحول بودم. اگر چیزی آزارم می داد ،نمی خواستم و نمی توانستم بنشینم و دست روی دست بگذارم و خودم را گول بزنم که همه چیزعالی ست. شاید ظاهرم چیزی نشان نمی داد،اما درونم همواره در جوش و خروش بود.من شیفته ی تغییر و تحول در خودم و زندگی ام بودم اما راه تغییر را نمی دانستم

اینکه همیشه به توجه و تایید دیگران نیاز داشتم ،حس خوبی به من نمی داد. من توجه می خواستم و از طرفی دلم نمی خواست گدای محبت و توجه باشم. احساس میکردم ،یک جای کار می لنگد؛ می گفتم :”چیزی درون من هست که باید درست شود. باید فروریخته واز نوساخته شود.”من به دنبال چرا ها درون خودم می گشتم.

کتابهای خوب وشرکت در دوره های شاهین کلانتری کمک بسیار زیادی به من کرد تا بتوانم با خودشناسی به مشکلم پی ببرم و زندگی شادتر و عمیق تری را تجربه کنم.

در کتاب روانشناسی عزت نفس نوشته ی ناتانیل براندن خواندم که “اشخاص بدون عزت نفس سالم نمی توانند به امکانات بالقوه ی خود دست یابند.” یعنی یک شخص هر چقدر استعداد ذاتی داشته باشد اگر در محیطی قرار بگیرد که عزت نفسش کاهش یابد و آسیب ببیند ، آن استعداد به دردش نمی خورد. خواندن همین یک جمله کافی بود تا بفهمم وجود من پُراز توانایی و استعداد است و تنها دلیل برای اینکه من در کودکی و نوجوانی ام شکست های پی درپی در مدرسه را تجربه می کردم به دلیل عزت نفس پایین من بود.

هیچکس مقصر نیست. نداشتن آگاهی دلیل همه ی مشکلات است.

موفقیت و خوشبختی فرمول مشخصی ندارد ،من فکر می کنم تنها فرمول رسیدن به یک زندگی آرام و شاد این است که وقتی در زندگی به مسئله و مشکلی بر می خوریم ،قلم و کاغذی در دست بگیریم و صدها سوال بنویسیم. سپس با دقت وتمرکز به سوالات پاسخ دهیم.روزی یکی دوساعت را به این کار اختصاص دهیم.آنقدر از خود بپرسیم و پاسخ دهیم تا به نقطه ی روشنی برسیم.

پاسخ همه ی سوالات و گره ها درون خودمان است.

 

مطالعه بیشتر:

چرا عزت نفس مهم است ؟|هشت راهکار برای رسیدن به عزت نفس سالم

زندگی برمبنای اولویت ها

خلاقیت و عزت نفس|داستان سه زن

نوشتن،آگاهی و خودشناسی