من از سلاله ی درختانم
من از سلاله ی درختانمhttps://bitakeyhani.com

فروغ گفته :

من از سلاله ی درختانم ، تنفس های مانده ملولم می کند.

این جمله را در ذهنم مرور می کنم. زیر لب زمزمه اش می کنم و تازه می شوم.

واژه ی “تازه”در ذهنم می نشیند ؛

“تازه” مرا با “باران” پیوند می دهد

و تصاویری محو ، روشن و خاموش می شوند

من از لذتِ قدم زدن زیر باران و

درکِ طبیعتِ سخاوت مند

سر خوش می شوم. 

                         ***

ما در بهشت کوچک مان قدم می زدیم و

قطره های ریز باران پیوند میان مان را محکم تر می کردند.

ما از عشق نگفتیم اما آرامشِ عشق در رگهای مان منتشر می شد.

ما از باران گفتیم ،از بودن ،از ماندن و ترس… ترسِ تنهایی

ما برای هم ناشناخته بودیم و ناشناخته ها همیشه جذاب اند 

کودکان به ابدیت ایمان دارند و هیچ تصوری از “پایان” ندارند

پایان همیشه هم دردناک نیست!

گاهی یک پایانِ درست آدم را بزرگ می کند. 

برخی آدمها یک شبه بزرگ می شوند.

                              ***

امروز هوا بارانی ست ،الماس های لطافت از آسمان می بارد

من از جنس بارانم 

کویر مرا پَس می زند

فرو می ریزم طراوات می بخشم

من تازه ام، تازه…

مطالب بیشتر:

باران نوشته ها|آه باران

شعر خواب ماه