یک حکایت ازگلستان سعدی

یک حکایت از گلستان سعدی

آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مُناکحت او رغبت نمی نمود.
زشت باشد دبیقی و دیبا     ***    که بود بر عروس نا زیبا

فی الجمله به حکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری بستند. آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سَرَندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی کرد. فقیه را گفتند :”داماد را چرا علاج نکنی ؟” گفت :”ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد.” شوی زن زشت روی، نابینا به . 

 

مناکحت: وصلت ،ازدواج

ضریر: نابینا

دبیقی: پارچه ای از جنس حریر نازک

دیبا: ابریشمی

سَرَندیب: جزیره ای بزرگ درنزدیکی هند

 

معنی

عالِمی بود که دختری زشت روی داشت .دختر به سن ازدواج رسیده بود و با اینکه جهیزیه و دارایی زیادی داشت اما هیچکسی میل به ازدواج با او نداشت.

حتا پارچه های حریر و ابریشمی نیز بر عروس زشت روی جلوه ای ندارند.

باری، از سر ناچاری او را به عقد نابینایی در آوردند. در همان زمان حکیمی از هند آمده بود و نا بینایان را شفا می داد. به عالِم گفتند:” چرا برای معالجه ی دامادت کاری نمی کنی؟”

گفت :” می ترسم شفا یابد و دخترم را طلاق دهد.”  شوهر زن زشت روی، همان بهتر که نابینا باشد .  

مطالب بیشتر:

حکایت،گلستان سعدی