داستان کوتاه|مادربزرگ
داستان کوتاه|مادربزرگ|bitakeyhani.com

روی پشت بام توی اتاقک کوچکِ یک و نیم در سه متری ، یک تنور گِلی داشت . سه روز در هفته نان می پُخت. روزهای نان پزی که می رسید کلۀ سحر لگن خمیر را بر می داشت و روی سرش می گذاشت و از پله ها بالا می رفت. پیراهن چیت گلدارش تا نزدیکی قوزک پایش می رسید یک دستش را به لگن خمیر که روی سرش بود می گرفت و دست دیگرش را به دیوار سیمانی راه پله ؛ آرام بالا می رفت و تا برسد روی بام چند بار یاعلی می گفت.

وردنه را روی چونه های خمیر می کشید و با چند حرکتِ چرخشیِ دستش، خمیر را روی بالشتک می کشید و توی تنور می چسباند. نان ها را در سفره ای پارچه ای می پیچاند و به آشپزخانه می برد ؛ گاهی صبح  نان می پخت گاهی عصر . صبح های زود معمولا کسی دور و برش نبود. وقتی بیدار میشیدیم نان آماده بود ولی عصرها ما هم به بام می رفتیم کنارش می نشستیم و نگاهش می کردیم. نان پختن سخت ترین کار بود منو مریم اوج لذت مان این بود که تکه های خمیر اندازه ی یک کف دست را روی بالشتک بزنیم و مادر بزرگ نانهای گِرد کوچک برایمان بپزد.

عباس به پشت بام می آمد وبرای کبوتر هایش سوت میزد ، کبوترها دسته ای در آسمان پرواز می کردند ، حلقه ای می شدند، خطی می شدند، هفتی می شدند و عباس نگاهشان می کرد و کِیف میکرد. یکی از کبوترهایش را می گرفت و می نشست کنارمان و می گفت:” جَلد اینجاست ،این افشینِ مادر به خطا یک هفته پیش ازم دزدیدش بعد از یک هفته برگشته. ” با چنان لذت و غروری از جَلد بودن کفترهایش حرف میزد که من و مریم نان های کوچکمان را رها می کردیم و محو حرف هایش می شدیم. به شکلی عجیب به کبوترهایش عشق می ورزید. 

مریم گفت :”دایی عباس ، کبوترهایت اسم هم دارند؟” و عباس دستی بر سر کبوترش می کشید و سرش را می بوسید و می گفت :” آره،این دُم سیاهه ، اون یکی کاکُلیه ، و اون یکی …”

نان های کوچکِ ما که آماده میشد در دست می گرفتیم کنار نرده ها می ایستادیم و می خوردیم. کار پختن نانها که تمام میشد من و مریم و مادر بزرگ پایین میرفتیم.

                                                   ****

روزهای بارانی و سرد زمستان ناهار آش رشته داشتیم .صبح خیلی زود وقتی که هوا هنوز تاریک بود مادر بزرگ بیدار میشد و میگفت :”امروز هوا سرده ،آش می چسبه .” و بعد دست به کار میشد. من و مریم خوشحال می شدیم، عباس غُر می زد: “آخه آش هم شد غذا؟”

مریم پنجم دبستان بود ،من دوم راهنمایی و عباس،دایی ام ، دوم دبیرستان بود. مامان معلم دبستان بود .مریم با مامان به مدرسه میرفت ؛ مسیر من و عباس تقریبا یکی بود،اما هیچوقت با هم نمی رفتیم. اکثر روزها دیر به مدرسه می رفت. بعضی روزها می گفت :”زنگ اول سر کلاس نمی رم . ” می خوابید. مادر بزرگ می گفت :” از خواب که بیدار میشه عوض اینکه آماده بشه بره مدرسه اول میره سر به جوجه هاش میزنه.” مادر بزرگ به کفترای عباس می گفت :”جوجه هاش.”

عباس گاهی سر به سر مادر بزرگ میگذاشت ؛ مادربزرگ بعضی کلمات را اشتباه تلفظ می کرد و عباس ادایش را در می آورد . هیجده سالش بود که گفت می خواهم زن بگیرم .مادر بزرگ داشت سبزی خُرد می کرد ،بدون اینکه سرش را بلند کند ،گفت :”  کیه؟” عباس اسم دختر همسایه ی سر کوچه ای را آورد . مادر بزرگ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و نگاهش کند گفت :”تو غلط کردی.” من و مریم خندیدیم عباس هم خندید .بعد دوید و رفت روی پشت بام.

                                                     *****

سوم دبیرستان بودم که مادر بزرگ سکته کرد و زمین گیر شد. مامان ساعت کاری اش را کمتر کرد چون باید هم به مادر بزرگ میرسید و هم به کارهای خانه. بعضی روزها آشپزی با من بود. مادر بزرگ یک تکه گوشت شده بود و گوشه ای افتاده بود. یکی دوماه که گذشت صدای مامان در آمد.  می گفت :” هم سرکار میروم ،هم از یک پیرزن علیل پرستاری میکنم هم کارهای خانه را انجام میدهم.” بعد قرار شد خاله ها یم در هفته نوبتی بیایند و به مادر بزرگ رسیدگی کنند. 

هر کس می آمد اول کلی غُر می زد . حمامش می دادند .لباس هایش را عوض می کردند و هی غُر می زدند. یادم هست، مامان هم غُر میزد. ولی یادم نمی آید مادر بزرگ آن روزها که سالم بودو از صبح تا شب کار میکرد و می پخت و می رُفت و می شست یک بار غُر زده باشد ! مادر بزرگ همه ی حرفهایشان را می شنید زبانش سنگین شده بود  نمی توانست حرف بزند می شنید و بغض می کرد . او هشت ماه سر جا خوابید و بعد در سحر گاه یک روز بهاری ما را برای همیشه ترک کرد. 

                                                       ****

اتاقک نان پزی مادر بزرگ تبدیل به انباری شد. دیگر هیچوقت بوی نان تازه در خانه نپیچید. 

عباس آرام تر شده بود اما هنوز کفترهایش را داشت ، من ازدواج کردم و مریم به دانشگاه 

رفت. عباس یک سوپر مارکت کوچک و نقلی دست و پا کرد و بعد با دختر همسایۀ سر کوچه ای ازدواج کرد. 

                                                        ****

بعضی شب ها مادر بزرگ به خوابم می آید، در خوابهایم او خوشحال و خندان است. به حرفهای عباس ،به مسخره بازیهایش می خندد؛ بعد روسری اش را دور سرش می بندد ، آستین بالا میزند و کنار تنور می ایستد کمی خم میشود و خمیر را داخل تنور می چسباند. عباس سوت می زند. کبوترها در آسمان آبی دسته ای پرواز می کنند، بوی نان سراسر خانه می پیچید، صدای مریم را می شنوم که می گوید :”مامان بزرگ نانهای ما آماده نشد!”.

 

مطالب بیشتر:

داستان های کوتاه| شکوفه های بهار نارنج

داستان کوتاه|شب های انتظار