آدمها چگونه بزرگ می شوند؟
آدمها چگونه بزرگ می شوند؟|bitakeyhani.com

دو سال پیش به این ساختمان اسباب کشی کردیم، ساختمان نوساز بود و دو -سه ماه طول کشید که همۀ واحدها پُر شدند، مدتی بعد یکی از همسایه ها که مالک سه واحد بود مدیریت را برعهده گرفت. در اولین جلسۀ ساختمان همسایه ها با یکدیگر آشنا شدند و قوانین و مواردی که باید رعایت شود ، عنوان شد. با گفتگو و نظر خواهی قرار شد مبلغ شصت هزار تومان بابت شارژ ماهانه دریافت شود؛ همگی موافقت خود را اعلام کردند و جلسه به خوبی به پایان رسید.

دوماه بعد جلسه ی دیگری برگزار شد. روز جلسه همۀ همسایه ها به جز یکنفر سر ساعت مقرر در سالن جلسه دور هم جمع شدند . نیم ساعتی از جلسه گذشته بود که آقای سروش همسایه طبقۀ دوم از آسانسور خارج شد و لبخند زنان به طرف جمع آمد. کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود با پیراهن کِرم رنگ ، یک کراوات خردلی که خطوط اُریب طلایی رنگ داشت بسته بود. موهای فر و بلندش تا رو شانه اش می رسید. اولین بار بود موهایش را باز گذاشته بود ،همیشه آنها را با کش پشت سرش می بست. سلام کرد و بلافاصله عذر خواهی کرد و گفت جایی دعوت دارد و باید برود ، بوی ادکلنش فضای سالن را پُر کرده بود. آقای سروش نامزد داشت و هنوز ازدواج نکرده بود و یکی از واحدها را اجاره کرده بود. نگاهی به ساعت بند نقره ای اش انداخت و گفت :”من زیاد نمیتونم بمونم اومدم یه موردی رو تذکر بدم .” رو کرد به مدیر ساختمان و گفت :” این مبلغ شصت تومن خیلی زیاده ، شما چکار میکنید ؟” مدیر ساختمان لیستی از کارهای ساختمان را برای آقای سروش وبقیه ردیف کرد . آقای سروش مثل اینکه پنبه توی گوشش فرو کرده باشد ،دوباره حرف خودش را تکرار کرد و در آخر گفت :”من اگر برم به بابام بگم ماهی شصت تومن شارژ ساختمون میدم بیچاره م میکنه !”  مدیر ساختمان دو برگه فاکتور دست سروش داد. آقای سروش برگه ها را خواند وروی زمین پرت کرد و از سالن بیرون رفت. بعدا” فهمیدم  آقای سروش یکی از کارمندان شرکت پدرش هستند و ایشان باید آب هم می خورند پدر جانشان خبر شود !

                                             ***

چند ماه بعد آقای سروش ازدواج کرد و عروس خانم را به خانه آورد ولی چیزی نگذشت که تصمیم گرفت از این ساختمان برود . 

                                                           ***

چند روز پیش اتفاقی آقای سروش را با همسرش در خیابان دیدم. پس از سلام و احوالپرسی گفت :” راستی شماره ی مدیر ساختمان را می خواهم از آنجا که رفتم شماره اش را پاک کردم . بعد آرام گفت می خواهم بابت حرفهایم در جلسه برای شارژ شصت  تومن عذر خواهی کنم . الان در زعفرانیه هستیم . ماهی هشتصد هزار تومان شارژ می دهم ،تازه جرأت ندارم بپرسم این هشتصد تومن بابت چیست ؟!

                                                     ***

در کل یک سالی که آقای سروش در ساختمان و همسایگی ما بودند هیچوقت حس خوبی به این آدم نداشتم. همیشه حس میکردم خودش را تافتۀ جدا بافته می داند. هر وقت در پارکینگ یا آسانسور می دیدمش دلم نمی خواست با او همکلام شوم . ذات آدمها اینگونه است در موقعیتی هستند ، مدام غُر می زنند ، قدر نمی دانند ، از همه چیز و همه کس ایراد می گیرند ، بعد می بینند نمی توانند این وضعیت را تحمل کنند می خواهند از وضعیت موجود فرار کنند و بعد… در جایی گیر می افتند که پی می برند عجب اشتباهی کردیم! 

                                              ***

این حرف سروش ،این عذر خواهیش عجیب به دلم نشست. حس کردم این آدم تغییر کرده ، بزرگ شده؛ بعد با خودم فکر کردم اگر همۀ آدمها به رفتارها و کارهایشان فکر کنند و اگر در حق کسی کوتاهی و اشتباهی کردند، برگردند و عذر خواهی کنند ، دنیای مان چگونه می شود ؟! 

مطالب بیشتر:

ما رسالت زندگی را نمی آفرینیم آن را کشف می کنیم