از پله های سیمانی بالا رفتم، توی دستم یک سینی کوچک استیل بود با دو استکان چای ؛ دستم لرزیده بود و کمی چای از استکان ها سر ریز شده بود . هوا رو به تاریکی میرفت. درِ پشت بام را باز کردم و صدایش کردم. روی سطح کاهگلی پشت بام نشسته بود و به آسمان نگاه می کرد. سینی چای را کنارش گذاشتم و رفتم کنار نرده ها ایستادم. یک قند کوچک به دهانم گذاشتم و استکان را نزدیک دهانم بُردم و هورت کشیدم. نامۀ سورج را خوانده بود و آن راتا کرده توی پاکتش گذاشته بود. پرسیدم: چی گفته؟ کِی میاد ؟ آهی کشید و استکان را میان دو دستش گرفت و به چایِ توی استکان زُل زد.

گفت : نمی دانم ، شاید یکماه دیگر یا یکسال دیگر ! گفتم :  یکسال دیگر؟ نگاهم کرد . نور زرد چراغهای خیابان از حاشیۀ پشت بام عبور کرده ،بر روی موهایش نشسته بود. موهای خرمایی رنگش  به نارنجی میزد. استکان را توی سینی گذاشت و دستش را درون پاکت نامه برد . دستش را مشت کرد و مقابلم گرفت؛ به دستهای مشت شده اش نگاه کردم . با تعجب گفتم :” چی توی دستته؟” آرام دستهایش را باز کرد ،حلقۀ رینگیِ سورج بود. جلو رفتم و روی دوزانو نشستم. حلقه را از توی دستش برداشتم و گفتم :” واسه چی حلقه شو فرستاده؟” لبهایش می لرزیدند،بغض کرده بود. صدایی شبیه جیغ و آه از گلویش خارج شد و با صدای بلند گریست. گفتم :” من نامه رو بخونم ؟”و منتظر جواب نماندم، نامه را از پاکت در آوردم . دو نامه بود. دو کاغذ را همزمان باز کردم  یکی به خط سورج بود  و دیگری احتمالا  از هم رزمش بود. سورج نامه را شب ِ قبل از عملیات نوشته بود،  یک نامۀ خداحافظی بود به همراه حلقه اش ! نوشته بود شاید هیچوقت برنگردد. نامۀ دوم از هم رزمش بود که روز بعد از عملیات نوشته بود و گفته بود سورج اسیر شده است . دو نامه را خواندم. ژاله گوشۀ پشت بام کنار نرده ها زانو هایش را بغل کرده بودو اشک می ریخت. به آسمان نگاه کردم هالۀ تار اشک مقابل چشمانم بود و ستارگان را تار میدیدم. یک لحظه چراغهای خیابان خاموش شدند و خانه در تاریکی فرو رفت ، صدای مامان از حیاط می آمد که من و ژاله را صدا میزد دویدم و دست ژاله را گرفتم .آژیر قرمز به صدا در آمد .از پله ها پایین دویدیم و به سمت کوچه رفتیم. همه به سوی سنگرها می دویدند. انتهای سنگر نشستیم. بابا یک چراغ نفتی توی دستش بود. ژاله آرام و بی صدا اشک میریخت ،مامان کنار زری خانم نشسته بود و پشت سر هم صلوات میفرستادند و دعا میکردند. صدای گریه بچه ها می آمد. بعضی ها فحش و ناسزا می دادند و عده ای بقیه را آرام میکردند. من و ژاله در تاریکی ته سنگر مچاله شده بودیم. نامۀ سورج توی دستم بود و حلقه اش در دست دیگرم. ژاله سرش را پشت من مخفی کرده بود و آرام اشک میریخت. کمی بعد آژیر سفید را زدند ، برق وصل شد .از سنگر بیرون آمدیم و به سمت خانه رفتیم. در راهروی ورودی مامان متوجه چشمان پف آلود ژاله شد . من نامه را دست بابا دادم. آن شب تا صبح خواب به چشمان مان نیامد.

***

ژاله سه سال منتظر ماند. همه می گفتند حالا حالا اسرا باز نمی گردند. ژاله با سورج عقد محضری کرده بود و هنوز ازدواج نکرده بودند. بابا صلاح نمی دید ژاله منتظر بماند. خانوادۀ سورج هم سراغی از ژاله نمی گرفتند. بالاخره بعد از چهار سال ژاله با پسرِ همکار بابا ازدواج کرد .روزی که می خواست از خانه برود حلقۀ سورج را به من داد و گفت : “نمی تونم اینو با خودم ببرم . پیش تو باشه .اگر روزی برگشت بهش بگو  ژاله چهار سال منتظر ماند و به اصرار بابا و مامان و حرفهای در و همسایه ازدواج کرد.”

***

نازنین ، دختر ژاله شش ماهش بود که اسرا  آزاد شدند. سورج میان اولین سری آزاده ها بود. آن روز را خوب بخاطر دارم .ژاله ، نازنین را بغل کرده بود و به خانۀما آمد. وسط حیاط ایستاده بود و زار می زد. بابا سرش را میان دو دستش گرفته بود و پشت سر هم سیگار میکشید.نازنین ترسیده بود و گریه میکرد. مامان نازنین را به داخل خانه برد و ژاله سرش را روی پاهای من گذاشته بود ضجه می کشید.

***

یک روز ظهر که از مدرسه برمیگشتم. سر کوچه یکنفر ایستاده بود . سلام کرد. ابتدا محل نذاشتم فکر کردم شاید مزاحم باشد. اما وقتی اسمم را صدا زد و بلافاصله گفت :”نشناختی ؟ من سورجم.” دست و پایم گم کرده بودم. نمی دانستم باید چه بگویم! لاغر شده بود و پوستش حسابی تیره شده بود. صدایم میلرزید گفتم :” سلام. خوش اومدی. بفرما بریم خونه . بابا خوشحال میشه .” پوزخندی زد و گفت :” مطمئنی خوشحال میشه؟” سرم را پایین انداختم بعد تند و سریع حرفهایی را که سالها در ذهنم مرور کرده بودم گفتم :” ژاله دوستت داشت . روزی نبود بهت فکر نکنه . بابا نذاشت . مامان هر روز میگفت فلانی پشت سرمون حرف زده ، در و همسایه ها همشون ژاله رو زیر نظر داشتن کجا میره کجا میاد. سورج تو نمیدونی که ژاله یه بازار نمیتونست بره. میگفتن زن عقدی ،شوهرش نیست با دوستاش کجا میره ،کجا میاد…” گلویم خشک شده بود. حس میکردم رنگ پریده. صدایم میلرزید. یک لحظه به چشمهاش نگاه کردم .قلبم درد گرفت. اشک توی چشمهاش حلقه زد . بعد سرش را پایین انداخت و رفت ؛ و این آخرین باری بود که سورج را دیدم. من از دیدارم با سورج هیچوقت برای ژاله ، بابا و مامان حرفی نزدم. 

                                            ***

سالها گذشته ،ژاله هرگز حرفی از سورج نزد و سورج در خانۀ ما به فراموشی سپرده شد .

اما، من برخی شبهادر خواب روی پشت بام کاهگلی کنار ژاله می نشینم و او نامۀ سورج را با خوشحالی برایم می خواند. از تاریخ دقیق آمدنش می گوید. از تاریخ دقیق روز عروسی شان؛ ما روی زمین کاهگلی دراز می کشیم و به آسمان چشم می دوزیم. ژاله هزاران نقشه برای شروع زندگیش با سورج می کشد و من با هیجان گوش می دهم، و هر بار با صدای آژیر قرمز از خواب می پرم.  

 

مطالب بیشتر:

داستان کوتاه|ایستگاه 

داستان کوتاه|شکوفه های بهار نارنج

داستان های کوتاه