داستان کوتاه|شکوفه های بهار نارنج
داستان کوتاه شکوفه های بهار نارنج|bitakeyhani.com

دفتر و کتابم را جمع کردم و در کیفم گذاشتم . یک آدامس با طعم توت فرنگی توی کاغذ آلومینیمی پیچیده شده، ته کیفم افتاده بود. کاغذ دورش را باز کردم و آدامس را انداختم توی دهنم.

کلاس خالی شده بود .ناتاشا مشغول جمع کردن کاغذهای روی میزش بود. به من نگاه کرد و لبخندی زد ،داشتم از کلاس بیرون می رفتم که با دست اشاره کرد بایستم. یکماهی میشد که یادگیری زبان فرانسه را شروع کرده بودم . قبل از آمدنم به فرانسه در ایران چند ماهی کلاس رفته بودم و بعد که به اینجا آمدم شبها که کامران از سر کار می آمد بامن زبان کار میکرد.

فرانسه زبان سختی است. باردار که شدم حوصله نداشتم زبان کار کنم و هر بار که کامران اصرار میکرد باید زبانم را قوی کنم طفره میرفتم . حالا یکماهی است که به کلاس ناتاشا می آیم. او معلم صبوری است. کیفش را روی شانه اش انداخت و نزدیک آمد وبه شکمم اشاره ای کرد . وپرسید :”چند ماهته؟” لبخندی زدم و گفتم که چند روزیست رفتم توی چهارماهگی. دستش را روی بازویم گذاشت واز کلاس بیرون آمدیم. شروع به حرف زدن کرد. یک چیزهایی از حرفهایش فهمیدم. میگفت یک پسر هشت ساله دارد و چندسالی است که ازهمسرش جدا شده ،میگفت تو را که دیدم یاد بارداری خودم افتادم. از آموزشگاه بیرون آمدیم و قدم زنان به میدان شاردوگل رسیدیم.

یک کافه آنجا بود. ناتاشا گفت :”اگه عجله نداری برویم چیزی بخوریم” به ساعتم نگاه کردم. تا آمدن کامران به خانه سه ساعتی وقت داشتم . گفتم :”ممنونم،بله همسرم الان سر کاره و من وقت کافی دارم.” لابه لای کلمات کمی مکث می کردم و البته ناتاشا به اندازۀ کافی صبور بود . روبروی هم نشسته بودیم .من لته سفارش دادم با یک تکه کیک هویج و او قهوه فرانسه سفارش داد با کیک شکلاتی. بی مقدمه گفت :” من سالها پیش ایران رفته ام” با تعجب پرسیدم:” اوه چه جالب… از جریان سفرت برام بگو ” کمی از قهوه اش نوشید :” یکی دو جمله حرف زد متوجه نشدم از حالت چهره ام فهمید که من درست حرفهایش را نمی فهمم. گوشی اش را در آورد و چیزی سرچ کرد و بعد تصاویر را جلوی چشمم گرفت… شکوفه های بهار نارنج بود و تصاویری از باغ عفیف آباد… هول شدم و به فارسی گفتم :” وااای شما اینجا رفتی. منم شیرازی ام….هر دو زدیم زیر خنده” بعد به فرانسه گفتم :” اینجا باغ موزۀ عفیف آباده من شیراز زندگی میکردم. خیلی زیباست” ناتاشا سرش را تکان داد. بعد از پنجره ی کافه بیرون را تماشا کرد.

انگا منظره ی باغ را از پشت پنجره می دید. آهی کشدار کشید.از همسر ایرانیش گفت که پنج سال با او زندگی کرده بود و از سفرش به ایران و گشت وگذار در شیراز و اصفهان و همدان و شمال ؛کمی فارسی بلد بود و چیزی که در خاطرش ثبت شده بود و با هیجان از آن صحبت میکرد ،بوی بهار نارنج بود . می گفت وقتی از سفر ایران برگشت مشتی بهارنارنج با خودش آورده بود ودر شیرینی ها و نوشیدنی ها می ریخت و از خوردن ونوشیدن آنها لذت میبرد. به او قول دادم در سفرم به ایران حتما برایش بهار نارنج بیاورم.

به خانه رسیدم لباسم را عوض کردم و مشغول تهیه شام شدم. ساعت از هفت گذشته بود که کامران رسید. مستقیم به آشپزخانه آمد از بوی غذا به به وچه چه کرد. یک جعبه دستش بود آنرا را روی میز گذاشت. پرسیدم:” این چیه ؟” گفت :”امروز توی دفتر بودم .وحید اومد” گفتم :” اه…بسلامتی برگشتن ؟ایران بهشون خوش گذشته بود؟” گفت :” آره خیلی سرحال بود. اینا رو خانمش داده برای تو”

روی صندلی نشستم. کامران رفت تا لباسش را عوض کند. جعبه ی مقوایی را باز کردم . مقداری آلبالو خشکه و سبزی خشک و پسته وادویه در چند بسته بندی بود .یکی یکی همه را در آوردم و کنار گذاشتم وحسابی ذوق زده شدم. در ته جعبه چشمم افتاد به یک بسته بهار نارنج دستم لرزید. آنرا باز کردم بوی عطر بهار نارنج مرا از پشت میز بلند کرد و کنار پنجره برد. پنجره را باز کردم و مشتی بهارنارنج برداشتم و بوییدم. یاد ناتاشا افتادم . سرم را به قاب پنجره تکیه دادم و چشمانم را بستم. آرام و خرامان در میان باغ عفیف آباد قدم میزدم دستم را سمت شاخه های درخت نارنج می بردم و شکوفه های بهار نارنج را می بوییدم. بعد ناتاشا را دیدم که از پشت درختها نمایان شد.دست در دست یک مرد ایرانی ،به او لبخند زدم و دستی برایش تکان دادم.

نسیم ملایمی لای موهایم سُر می خورد و بوی بهارنارنج را در فضا پخش می کرد. دستی روی شانه ام حس کردم. کامران کنارم ایستاده بود و بهت زده نگاهم میکرد. پرسید:” چی شده ؟ گفتم :” این بهار نارنجا منو برد اون دور دورا… توی باغ عفیف آباد” کامران نگاهی به بسته ای که در دستم بود انداخت با دقت آنرا نگاه کرد بعد با نگرانی گفت :” حالت خوب نیست؟ دستم را گرفت و به سمت صندلی برد . نشستم. بسته را ازدستم گرفت و گفت :” این آجیله .بهار نارنج نیست. هوس بهارنارنج کردی؟ ” با تعجب گفتم :” نه… ناتاشا امروز حرفشو زد.  محتویات توی بسته را در آوردم و بوییدم .و بعد داستان دیدارم با ناتاشا را برای کامران تعریف کردم .

یک مشت آجیل توی دستم بود، یکهو زدم زیر گریه.” کامران در آغوشم گرفت. این هورمونهای لعنتی و دلتنگی حسابی مرا به هم ریخته بود. کامران گفت برای مادرت دعوتنامه میفرستم. من گریه میکردم و بوی بهار نارنج فضای خانه را پُر کرده بود.

 

مطالب بیشتر:

داستان کوتاه|تاوان یک بوسه

داستان کوتاه|من او را نکشتم

داستان های کوتاه