چنین گفت زرتشت|چه کس درمیان شما هم خندیدن تواند وهم اوج گرفتن؟
چنین گفت زرتشت|چه کس میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟ bitakeyhani.com

ازنوشته ها همه تنها دوستار آنم که با خون خود نوشته باشند،با خون بنویس تا بدانی خون جان است.
دریافتنِ خونِ بیگانه آسان نیست؛ از سَرسری خوانان بیزارم.

روزگاری “جان” خدا بود وسپس انسان شد واکنون به غوغا بدل می شود .آن که با خون وگُزین گویه می نویسد ، نخواهد که نوشته هایش را بخوانند،بل می خواهد از بر داشته باشند.
چه کس در میان شما هم خندیدن تواند وهم اوج گرفتن؟ آن که برفراز بلند ترین کوه رفته باشد،خنده می زند برهمۀ نمایش هایِ غمناک و جدی بودن های غمناک.
با من می گویید :”تاب آوردن زندگی دشوار است ” پس گردن فرازی ات در بامداد وافتادگی ات در شامگاه از چیست؟
تاب آوردن زندگی دشوار است :اما خود را چنین ناز پرورده منمای!ما همه نرینه ومادینه خرانِ خوش خط وخالِ بار کش ایم!
ما را چه نسبت است با غنچه ای که از نشستن ژاله ای بر تنش برخویش می لرزد؟
درست است که ما عاشق زندگی هستیم ،اما نه از آن رو که بدان خو کرده ایم،بل از آن رو که خو کردۀ عشقیم .
عشق هیچگاه بی بهره از جنون نیست.اما جنون نیز هیچگاه بی بهره از خِرد نیست.
و نیز ، به گمانِ من ،که اهل زندگی ام،پروانه ها وحباب های صابون و هر آنچه در میان آدمیان از جنس آنهاست با شادکامی از همه آشناترند.
تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند.
چون راه رفتن آموختم،به دویدن پرداختم.چون پرواز کردن آموختم، دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم.
اکنون سبکبارم؛اکنون درپروار؛اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش؛اکنون خدایی درمن رقصان است.

مطالب بیشتر :

درمان شوپنهاور| نقطۀ تلاقی فلسفه وروانشناسی

تجربه نه استمرار بلکه به عمق رویداد بستگی دارد| توماس هاردی