داستان

داستان کوتاه|مادربزرگ

روی پشت بام توی اتاقک کوچکِ یک و نیم در سه متری ، یک تنور گِلی داشت . سه روز در هفته نان می پُخت. روزهای نان پزی که می رسید کلۀ سحر لگن خمیر را بر می داشت و […]

پادکست داستان

داستان کوتاه-صوتی|دانا

سلام به دوستان و همراهان عزیزم در این فایل ، داستان کوتاه “دانا”  را با صدای من می شنوید: مطالب بیشتر: داستان کوتاه|شب های انتظار داستان های کوتاه

داستان

داستان کوتاه|بازی رنگها

سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و فندک را از جیبش در آورد و سیگاررا روشن کرد. بلند شد و رفت کنار نرده های ایوان ایستاد ، گفتم:” سوالم راجواب ندادی؟”  پشت به من ایستاده بود و پک محکمی به سیگارش […]

داستان

داستان کوتاه|شب های انتظار

از پله های سیمانی بالا رفتم، توی دستم یک سینی کوچک استیل بود با دو استکان چای ؛ دستم لرزیده بود و کمی چای از استکان ها سر ریز شده بود . هوا رو به تاریکی میرفت. درِ پشت بام […]

داستان

داستان کوتاه|شکوفه های بهار نارنج

دفتر و کتابم را جمع کردم و در کیفم گذاشتم . یک آدامس با طعم توت فرنگی توی کاغذ آلومینیمی پیچیده شده، ته کیفم افتاده بود. کاغذ دورش را باز کردم و آدامس را انداختم توی دهنم. کلاس خالی شده […]

داستان

داستان کوتاه|من اورا نکشتم

وارد ساختمان شدم. همه جا تاریک بود،پنجره ی کوچکی در پاگرد اول بود. نور کمی از چراغ های خیابان از پشت پنجره راه پله ها را روشن میکرد. کفش هایم را در آوردم و در کوله ام گذاشتم و آهسته […]

داستان

داستان کوتاه|یک روز برفی

برف سنگینی می بارید ،دانه های ریز برف در باد و بوران سرگردان بودند. نسیم اولین نفری بود که به کارگاه رسید. فضای کارگاه سرد بود. شوفاژها را روشن کرد .سپس به آشپزخانه رفت و کتری را روی اجاق گذاشت. […]

داستان

داستان کوتاه|ایستگاه

قطار به ایستگاه نزدیک میشد. نگار چمدانش را از زیر تخت بیرون کشید . به ساعتش نگاه کرد. زن جوانی که با دختر خرد سالش سفر میکرد ایستاد و مشغول مرتب کردن لباس هایش شد، دخترک با هیجان به منظره […]

داستان

داستان کوتاه| بوی خوش یاس

آخرین روزهای فروردین ماه است. باران بهاری با طراوات ریزی می بارد. از ساختمان بیرون می آیم وروی اولین پله می ایستم. بوی خوش یاس درفضای ایوان روان است. دستم را به طرف یاس کوچکی می برم و آنرا می […]

داستان

داستان کوتاه|لکنت زبان

صدای موتور گازی بابا را از پشت در حیاط شنیدم. زهره که داشت پنجره ها را برق می انداخت گفت :احمد پاشو ،باباست. احمد داشت کفش هایش را واکس می زد نگاهی به من کرد و دهنش را یه وری […]