داستان

داستان کوتاه|بازی رنگها

سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و فندک را از جیبش در آورد و سیگاررا روشن کرد. بلند شد و رفت کنار نرده های ایوان ایستاد ، گفتم:” سوالم راجواب ندادی؟”  پشت به من ایستاده بود و پک محکمی به سیگارش […]