داستان

داستان کوتاه|شب های انتظار

از پله های سیمانی بالا رفتم، توی دستم یک سینی کوچک استیل بود با دو استکان چای ؛ دستم لرزیده بود و کمی چای از استکان ها سر ریز شده بود . هوا رو به تاریکی میرفت. درِ پشت بام […]