قصه ها ما را از خواب بیدار می کنند

قصه ها ما را از خواب بیدار می کنند
قصه ها مارا از خواب بیدار می کنند |bitakeyhani.com

 سیزده_چهارده سالم بود که یک مجموعه داستان خواندم.
کتاب را از کتابخانۀ شخصی دایی ام برداشتم؛ رفتن به اتاقی که یک کتابخانۀ بزرگ فلزی ارج در آن بود و یک عالمه کتاب در قفسه هایش چیده شده بودند، لذتی وصف نشدنی داشت. اسم آن کتاب یا حتی نویسندۀ کتاب یادم نیست !

یادم است یکی از داستانهای کتاب دربارۀ پسر نوجوانی بود که کارگر یک مغازه بود ( فکر میکنم مغازۀ نانوایی بود)او علاقۀ زیادی به نوشتن داشت. صبح خیلی زود از خواب بیدار میشد وتا غروب مشغول کارکردن در نانوایی بود. غروب خسته و کوفته به بالکن نانوایی میرفت و همانجا مشغول خواندن کتاب و نوشتن میشد و قصه می نوشت. جزییات جمله های کتاب در خاطرم نیست اما رویا ها و آرزوهای پسرک برای نوشتن و نویسنده شدن جالب و خواندنی بود، حداقل برای من در آن سالهای نوجوانی داستان جذابی بود. شاید یکی از دلایلش این بود که همان سالها هر از گاهی داستانی ،دلنوشته ای ،شعری یا خاطر ه ای می نوشتم.

چیزی که باعث شد آن داستان پس از سالها در ذهن من بماند و همواره نوشتن و ادامه دادن را به من خاطر نشان کند ،این بودکه دراواسط داستان ،پسرک که دیگر مرد جوانی شده بود و خانواده ای تشکیل داده و آنقدر در گرفتاری زندگی و کار و روزمرگی حل شده بود که از نوشتن فاصله گرفت ؛قصه هایش ، آرزوهایش و همۀ رویاهایش در میان صفحات دفتر کاهی در حافظۀ زمان دفن شدند. در پایان قصه پسرک به میانسالی رسید و هیچوقت نتوانست قصه هایش را برای کسی بخواند یا تبدیل به کتاب کند.(نوشتن کتاب سقف آرزو های اوبود.)

یادم می آید آن سالها نگرانی من همین بود؛نرسیدن ، نرسیدن به آنچه آرزویش را دارم. سالهابعد من هم  به درد آن پسرک دچار شدم. چند سالی از رویاهایم و آرزوهایم دور شدم ؛سالهای بیخبری ،سالهای موج سواری  ؛ وبعد توفان وزیدن گرفت ،گرد بادِ قدرتمند زندگی مرا در خود فرو بُرد ،مرا شکست ،خُرد کرد ،مرا فرو ریخت و مجبورم کرد این بنای متزلزل و فروریخته را از نو بسازم و مرا به سوی نوشتن سوق داد .

هر بار که داستانی می نویسم ،هر بار که با کسی راجع به کتابم حرف میزنم یاد پسرک آن قصه می افتم؛او که حتی در روزهای آخر عمرش با رویای شیرین نوشتن کتابش به خواب میرفت. 

زندگی شرایط مختلفی را مقابل ما قرار می دهد؛ برای شروع کردن برای حرکت کردن .

اما ،ما نمی بینم شاید خود را به ندیدن یا نشنیدن می زنیم . بزرگترین شانس ما اینست که از زندگی اُردنگی بخوریم ، دردها و شکست ها ما را قوی تر می کنند ، اگر بصیرت کافی داشته باشیم ، برمی خیزیم، شروع می کنیم و ادامه میدهیم.

 

مطالب بیشتر:

ما رسالت زندگی را نمی آفرینیم آن را کشف می کنیم . 

چرا وبلاگ نویسی جذاب است؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *