داستان کوتاه|تاوان یک بوسه

داستان کوتاه|تاوان یک بوسه

در روزگاران قدیم در دهکده کوچکی کنار جنگل بلوط در کلبه ای محقر پیرزنی زندگی می کرد به نام جهان. جهان می توانست با نگاه کردن به چشمان آدمها درون آنها را ببیند.

این داستان را پدر بزرگ برایم تعریف کرد،او آن زمان پانزده ساله بوده ووقتی با پدرش برای تفریح وشکار به جنگل و مناطق اطراف می رفتند، در کلبه ای در آن دهکده استراحت می کردند. او تعریف می کرد یک روز که پدرش با دوستانش به شکار رفته بودند پدر بزرگ در کلبه می ماند طرف های بعداز ظهر حوصله اش سر می رود وتصمیم میگیرد در جنگل گردش کند. در جنگل او دختری را می بیند تقریبا همسن وسال خودش.دختر پوستی به رنگ زیتون داشت با چشمانی دُرُشت ومشکی. موهایی صاف و بلند همچون ابریشم که تا پایین کمرش می رسید. لب های دخترک، پدربزرگ را به یاد گیلاس های دُرُشت وشیرین وآبدار می انداخت.

پدر بزرگ می خواهد با دخترک سر صحبت را باز کند ،با اینکه اطلاعات کاملی درباره پوشش گیاهی آن منطقه داشته اما سوالاتی در باره گیاهان و درختان آن جنگل می پرسد و دخترک با حوصله شروع به حرف زدن می کند و اطلاعاتی راجع به درختان و میوهای آن منطقه به پدر بزرگ می دهد. دخترک کمی از پدر بزرگ فاصله می گیرد و به طرف یک درخت می رود ،پدر بزرگ از فرصت استفاده می کند ودستش را در موهای دخترک فرو می برد و او را در آغوش میگیرد و لب هایش را می بوسد. دخترک فریاد می کشد و پدر بزرگ را هُل می دهد و می گریزد. وقتی پدر بزرگ به دهکده باز میگردد متوجه میشود جو دهکده مثل همیشه نیست و از اهالی می شنود که یک جوان در جنگل دختر رییس قبیله را بوسیده وحالا ماموران به دنبال آن جوان هستند.رییس قبیله دستور داده همه جوانان در میدان اصلی دهکده جمع شوند.پدر بزرگ با یک کارد بالای ابروی راستش را زخمی می کند خون بر صورت پدر بزرگ جاری می شود سپس دستمالی به دور سرش می پیچید دستمال را تا روی چشم راستش پایین می کشد. لباسش را عوض می کند ،و به میدان میرود.

رییس قبیله در حالی که دست دخترش را در دست دارد از کنار صف جوانها می گذرد دخترک با گوشۀ چشم همه را از نظر می گذراند و در نهایت می گوید که آن جوان در میان اینها نیست. رییس قبیله می گوید که دخترش از روی ترس نتواسته درست تشخیص دهد و از جهانِ پیر کمک می گیرد .پیرزنی که با نگاه کردن به چشمان آدمها درون آنها را می بیند. جوانها یکی یکی به درون کلبۀ جهان می روند. وقتی نوبت به پدر بزرگ می رسد، مقابل جهان می ایستد .جهان می گوید: سَرَت چه شده ؟ پدر بزرگ می گوید سه روز پیش با یک گوزن گلاویز شدم! جهان می گوید : دستمال دور سرت را باز کن و به من نگاه کن. دستان پدر بزرگ آشکارا می لرزند و دستمال را باز می کند. پدر بزرگ می گوید : تیزی نگاهش از چشمانم عبور کرد ،انگار به قلبم چنگ می زدند. نگاهم را دزدیم. جهان عصایش را به زمین کوبید وگفت: سحر نشده سرت بالای دار است. زبان پدر بزرگ بند آمده بود . به التماس می گوید : اشتباه می کنید من نبودم. اما جهان می گوید :ساکت شو .دروغ نگو.مرا نمی توانی گول بزنی. اشک در چشمان پدر بزرگ جمع می شود .جهان می گوید :یا تو را معرفی میکنم و قبل از طلوع خورشید به دار آویخته می شوی ویا …. جهان سکوت می کند . پدر بزرگ می گوید : و یا چی ؟ بگذار از اینجا سالم بیرون بروم هر چه بگویی قبول. پدر بزرگ از ترس اینکه صحبت هایش با جهان به درازا بکشد و بقیه شک کنند به سرعت از کلبه بیرون می آید. وشبانه وسایلش را جمع می کند واز دهکده می گریزد و دیگر هیچوقت به آنجا باز نمیگردد.

پدر بزرگ به اینجای داستان که رسید ساکت شد. او حالا نود و هشت ساله است. سه بار ازدواج کرده ؛ همسر اولش دوماه پس از ازدواجشان در خواب به طرز مشکوکی می میرد. همسر دومش _مادر بزرگم_ پس از به دنیا آوردن دوقلوهایش ،یک روز صبح از خواب بیدار نمیشود. او نیز در خواب مرده بود. آنها فقط یک سال باهم زندگی کردند. همسر سومش نیزسه ماه پس از ازدواجشان یک روز که پدر بزرگ سر کار بوده وقتی به خانه می آید با جسد همسرش روبرو می شود. هر بار پس از مرگ همسرانش پلیس از پدر بزرگ باز جویی می کرده و بدلیل اینکه مدارک کافی برای متهم کردن او نداشتند او را آزاد می کنند.

و او به تنهایی دو قلوها را بزرگ می کند . پدر بزرگ آه می کشد ومی گوید: همۀ اینها زیر سر جهان است. من آنشب بخاطر ترس شدیدم نایستادم تا با او حرف بزنم. من از او نپرسیدم در مقابل بخشیدن جانم چه چیزهایی را ازمن میگیرد ؟ او مرا نجات داد در عوض کاری کرد تا هیچوقت طعم خوشبختی را نچشم.

گفتم: این همه تاوان برای یک بوسه ! پدر بزرگ گفت : سالها بعد یکی از شکارچیانی که به آن منطقه می رفت برایم داستانی تعریف کرد که سنگینی بار غمم را بیشتر کرد . او آهی کشید و گفت : دوستم که شکارچی بوده به آن دهکده می رود و می شنود که همان روز دختر رییس قبیله که آن موقع سی وپنج ساله بوده از یک درخت خود را به دار آویخته است. دوستم کنجکاو می شود و از اهالی پرس و جو می کند؛ می گویند: این دختر چندین سال پیش در جنگل با جوان غریبه ای روبرو می شود و باهم کمی حرف می زنند، جوان او را می بوسد و دخترک از ترس پا به فرار می گذارد و به خانه رفته وپدرش را در جریان می گذارد .وقتی به دستور رییس قبیله جوانان در میدان جمع می شوند. دخترک جوان را شناسایی می کند ،او ترس را در چشمان جوان می بیند اما دلش به حال او می سوزد و چیزی به پدر نمی گوید. پس از اینکه حتی جهانِ پیر هم نتوانست آن جوان را شناسایی کند،اعلام می کنند که احتمالا آن جوان همان بعداز ظهر از راه جنگل فرار کرده و این ماجرا ظاهرا پایان می یابد .اما مهر پسر در دل دخترک نشسته و دختر گمان می برد که یک روز پسر برمی گردد . او سالها منتظر می ماند از بزرگان قبیله کسی به خواستگاری او نمی رود چون او دختری ست که با غریبه ها در جنگل خوش و بش می کند. بعدها اعتراف می کند آن شب در میدان جوان راشناسایی کرده واز سر دلسوزی اطلاع نداده اما حالا او را دوست دارد و منتظر اوست؛ پس از آن هیچکس او را برای همسری انتخاب نمی کند . او گمان می برد یک روز آن پسر به دهکده باز می گردد و او را با خود می برد اما هیچوقت آن اتفاق نیفتاد و او یک روز پیش از طلوع آفتاب خود را به دار آویخت.

پدر بزرگ با دستمالی اشک هایش را پاک کرد من او را در آغوش گرفتم. او همچون کودکی سرش را برشانه ام گذاشت و چشمانش را بست. کمی بعد به چهره اش نگاه کردم. آرام بود. دستش در دستانم یخ زده بود. او سالها سنگینی بار اندوه را با خود حمل کرده بود و با گفتن داستانش خود را کاملا خالی کرد و چشم از جهان فرو بست.

Only registered users can comment.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *