داستان کوتاه|بازی رنگها

بازی رنگها
بازی رنگها|bitakeyhani.com

سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و فندک را از جیبش در آورد و سیگاررا روشن کرد. بلند شد و رفت کنار نرده های ایوان ایستاد ، گفتم:” سوالم راجواب ندادی؟” 

پشت به من ایستاده بود و پک محکمی به سیگارش زد و نگاهش را به کاج های باغ دوخت ؛بدون اینکه نگاهم کند ،گفت :” گفتنی ها را گفته ام ،حرفی ندارم .”

سرفه کردم. نسیم ملایمی همراه با دود سیگار در فضای ایوان روان بود؛ دوباره گفتم :” شبیه سیاستمدارها شده ای ، خوش رنگ و لعاب ،غُد و چرب زبان.” 

سیگار ش را انداخت و زیر پا له کرد و بدون اینکه نگاهم کند سرش را به زیر انداخت و از پله ها پایین رفت. 

**********************

دوماه بعد از کشور خارج شدم ؛ باید درس می خواندم و کار میکردم . همه ی انرژی و حواسم بر روی درس و کارم بود؛ کارم پرورش گل و گیاه بود،و برای مجلات مقاله هایی در باره ی روشهای نگهداری و تکثیر و مراقبت از گیاهان مختلف می نوشتم ؛ روی میز کارم صدها ژورنال و کتاب در بارۀ گیاهان بود.  به جز گیاهان و گلهای رنگارنگ هیچ چیز دیگری توجهم راجلب نمی کرد. دوستانم و کسانی که با آنها ارتباط و رفت وآمد داشتم همگی به شکلی گرایش به گل و گیاه داشتند. 

**********************

اواخر پاییز است، خانۀ دوستم ژینوس هستم. ژینوس روزنامه نگارو عکاس است و برای مجلات مد وزیبایی مقالاتی می نویسد ؛ روز قبل، از سفرِ ترکیه برگشته . توی آشپزخانه مشغول درست کردن کیک عصرانه است و با صدای بلند در مورد سفرش به ترکیه برایم حرف میزند ، من روی مبل لم داده ام و از دور نگاهش می کنم . ژینوس برایم از مدلی حرف میزند که مردی بسیار خوش تیپ و شیک پوش است و ژینوس در سفرش مصاحبه ای با او داشته است. 

مواد کیک را در قالب ریخت و آنرا در فر گذاشت. لپتاپش را آورد و فایل عکسها را باز کرد .چشمم که به اولین عکس افتاد بدنم یخ کرد. شناختمش . از آن شبِ آخرین دیدارمان توی ایوان هتل بیست سال گذشته بود ،مسن تر شده بود . ژینوس نام او را زیر عکسها نوشته بود. عکسها را یکی یکی رد میکرد و می گفت :” وای نگاه کن این شال گردن و تناسب رنگها فوق العاده نیست؟ این یکی را ببین این ترکیب کت و شلوار و پیراهن معرکه ست. وااای این کراوات با آدم حرف میزنه !”

بعد از تصویر سوم یا چهارم من بقیه ی تصاویر را نمی دیدم نگاهم روی صفحه ی لپتاپ ثابت مانده بود و تصاویر عوض می شدند. 

گفتم:” فقط دربارۀ مد ولباس حرف زدید؟” ژینوس گفت :” آره ،بیشتر صحبتمان دربارۀ لباس بود،کمی هم دربارۀ سبک زندگی اش حرف زد ،خب سالها مدل بوده ، راستش مدل زندگی اش را نمی پسندم ؛ با هیجان دستهایش را در هم گره کرد و گفت :”با اینکه به  میانسالی رسیده اما هنوز خوش تیپ و شیک پوش و جذاب است .”

گفتم :”اینطور مردها را می پسندی ؟” 

لبهایش را جمع کرد و گفت :” نه، اصلا …” بعد بلند شد و به آشپزخانه رفت ،بوی کیک فضای خانه را پُر کرده بود؛ ژینوس بلند گفت :” توچی ؟ تو می پسندی ؟” گفتم :” نه …او شبیه سیاستمدارها ست ،خوش رنگ و لعاب ،غُد وچرب زبان.” ژینوس با کاردک چوبی که در دستش بود از آشپزخانه بیرون آمد و با چشمها و دهانی باز به من خیره شد. گفت :” وااای چقدر خوب با دیدن چند عکس به شخصیتش پی بردی ، آفرین خوشم آمد خوب تحلیلش کردی !”

دقایقی بعد من و ژینوس روبروی هم توی ایوان خانه اش نشستیم .یک دسته نرگس توی گلدان شیشه ای روی میز بود . چند تکه کیک دریک ظرف چینی رنگارنگ بود و فنجان های  چای کنار دستمان. بوی نرگس ها در فضای ایوان می پیچید و ژینوس هرگز نفهمید که من کودن تر از آن هستم که از روی چند عکس به شخصیت یک آدم پی ببرم. 

مطالب بیشتر:

داستان کوتاه|شکوفه های بهار نارنج

داستان کوتاه|شب های انتظار

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *